گاهی آرامش فرا می رسد

 

عود روشن می کنم. عطر ملایم چوب جنگلی در فضا پخش می شود. چند روز است که باران می بارد و هوا سرد شده است.می دانم پشت ابر ومه ای که روی کوه هاست برف سپیدی نشسته است. کنار پنجره ایستاده ام وبرگ های رنگارنگ خیابان درختی را تماشا می کنم که از باران خیس است و بادی که با شاخه های درختان سرجنگ دارد. از خیابان ماشینی عبور نمی کند.همه جا ساکت است. وبه جز پیچش دودی که از عودروشن روی اُپن آشپزخانه بلند است هیچ حرکتی درخانه نیست.
امروزناهار قورمه سبزی درست کرده ام. زیره راروی برنج گذاشته ام تا دم بکشد. نور ملایم چراغ ِهود بخش کمی ازسالن ِنیمه تاریک را روشن کرده است. هنوز پشت پنجره ایستاده ام. زیپ کاپشن ورزش ام را بالا می کشم. بخارلیوان چای را حس می کنم وقتی آن را نزدیک صورتم می بروم.احساس خوشایند وگرمی دارم. هیچ فکری در سرم نیست! تنها باران است و باران است و باران...

 

/ 5 نظر / 22 بازدید
سید مجیب

[لبخند] و بارانی که می شوید....

رامک

خانم بوک عزیزم من را شرمندۀ محبت خودت می کنی. ممنونم بابت نظرهای مهربانت گلستان و بوستان بهترین چاپ ها همان است که خوارزمی چاپ کرده با تصحیح و توضیح غلامحسین یوسفی و غزلیات سعدی تصحیح محمدعلی فروغی از انتشارت ققنوس نمی دانی ه قدر خوشحالم که واسطه ای بودم برای آشنایی ات با سعدی. مطمئنم که از خواندنش لذت می بری. هر جا هم لازم بود روی کمک من حساب کن عزیزم

رامک

کاش بیشتر لحظاتت همین طور آرام باشد

من تنها تر از تو نیستم

آرامش تان را پاس بدارید من هر روز که هوا ابری است دلواپسم آیا خورشید را دوباره خواهم دید .

لاف

آخی یادش به خیر منم یه زمانی مثل نون گرفتن همیشه عود می گرفتم انگار واجب بود همیشه داشته باشم :) خیلی وقته دیگه نمی گیرم