به لحظاتی...

 

به رگ های آبی روی دست های لاغرم نگاه می کنم...

یکی ازکشوهای دراور راکه سررسید های قدیمی و یادداشت های پراکنده و روزنوشت هام را در آن می گذارم خالی کرده ام روی تخت جستجو می کنم نمی دانم دنبال چه هستم! یافتن چیزهایی خوشحالم می کند و بعضی یادآور روزهایی می شوندکه اندوهشان را خوب به خاطر دارم و بعضی دیگر حتی شادی اش انگار نگرانم می کند دلتنگ می شوم برای همه ی مهربانی های رفته ...

دفترچه کوچک یادداشتم را ورق می زنم و منصرف می شوم از حرفی که دیروز نوشتم. از حرفی که امروز نوشتم. بالای صفحه ی یکی از سررسیدها در یک بعدازظهر جمعه تیرماه هشتادونه نوشته ام:
«کسی در من برای من می گرید.حتی موسیقی هم نمی تواندکمک کندتا کمتر احساسش کنم.»

ورق می زنم به سپیدی برگ آخردفترم می رسم می نویسم:
« و من دلم همان نی لبک چوبی را می خواهد که یکبار دیگر هم همین جا هوس نواختنش را داشتم که نشد و نشد!

داریم ناهار می خوریم ناهار خورشت مرغ ترش داریم. حالمان خوبست. من دوکتاب هدیه گرفته ام همین امروز، بی هیچ بهانه ای از زخم قلب... و مجموعه داستان شبانه ها و مطمئن می شوم که بی واسطه به لحظاتی شادی هم هست.

 

 آشپزی نوشت : در لذت آشپزی دستورکلی غذاهای شمالی خوشمزه هست نوش جونتون :)


/ 4 نظر / 25 بازدید
سید مجیب

سلام کاشکی به منم کسی کتاب می داد :( شده ام عینهو یک زن خانه دار ِ جارو بدست این روزها مشغول پاک کردن گرد و غبارهای خانه دلم هستم

زنبق دره

از ديشب هي دارم اين نوشته رو ميخونم خانوم بوك. آخه چرا اينقدر نوشتنت رو دوست دارم؟ چرا اينقدر حس ها رو قشنگ به كلمه درمياري؟ آخه چرا نويسنده نيستي تو؟ كشتي كه منو خانوم بوك!

زهرا.م

چقدر دلم می‌خواهد تمام نوشته‌های آن سررسیدها و یادداشت‌هایت را بخوانم. چه جملات توصیف‌کنندهٔ حال و احوال خوبی بین یادداشت‌هایت پیدا می‌شود. معتقدم کلمه‌ها، وقتی این‌طور بی‌ریا از احساست بگویی؛ انگار بخش‌هایی از خود آدم را همراه دارد. دلم گرفت! آنجا که نوشتی: نشد و نشد!

عاطفه

امیدوارم صدای نواختنش را بشنویم[قلب] بعد از زنبق چشممون به دستپخت شوما روشن نوش جون! هم نهار هم اون دو تا کتاب[زبان][چشمک]