روزهای تفته



شب پشت پرده هاست.هوا به شدت ِهر تابستان شرجی دیگری گرم و داغ است.کولر توی سالن روشن است اما بازگرم است.هیچ چیزمهمی اتفاق نیفتاده ما مثل دیشب و هر شب دیگر این هفته ها از ماه و سال درخانه نشسته ایم. هرکدام در جای همیشگی خودمان وسرگرم کاری. من باهدفون موسیقی گوش می دهم. آقای همسر اخبار تلویزیون را با دقت دنبال می کند. گاهی هم کوتاه درباره چیزی حرف می زنیم و بعد ساکت می مانیم. انگار پشت فکرهامان پنهان می شویم. همین طور که ظرف های شسته شده شام را توی کابینت جای خودشان می گذارم نگاهی به بیرون می اندازم به آسمان تیره ی ابرآلود به خیابان درختی که دل تاریکی پنهان شده. توی استکان ها چای می ریزم سینی را برمی دارم برمی گردم توی سالن. حالا او دارد فیلم می بیندمن از فکرم بیرون زده ام اما همچنان همین جا هستم نه حتی کمی دورتر.

 

/ 3 نظر / 42 بازدید
زرمان

آن سینی چای گرم می‌تواند همه را از پشت فکرهاشان بکشاند بیرون :)

عرفانه

خانوم بوک جان، میدانی، فقط میخواهم درد دل کنم ها... این دنیاهای جدا، گاهی خواستنی اند. و اصلا باید که باشند تا به فردیت و شخصیت آدمها توهین نشود. اما بعضی وقتها زیادی است. آدم میماند: این برزخ بزرگ را با چی پر کند...دو لیوان چای؟! برای منی که زیاد اهل چای نیستم، لابد یکی-دوپر میوه...

خانم بوک

کنار درختت یادداشتی گذاشتم عرفانه جان.