ته مانده های ذهن


تمام فکرم،ذهنم نه درگیرگذشته مانده است نه فردا و نه حالی که درآن متوقف شده ام.
یک طور عجیبی با خودم دَر افتاده ام!

برنج را گذاشته ام آبکش کنم حواسم به ذهنیات مغشوشم که می رود کم مانده به آش تبدیل بشود!
خانم بوک قبلتر از این با خودش در سکوت ِمنتشر در خانه نشسته است روی مبلی روبروی تلویزیون خاموش. مابین ساعت نُه و سی و پنج دقیقه ی صبح دوشنبه ای آرام و هیچ ملایمی که در سر دارد.
یکبار با خودش چیزی را تکرار می کند و با آهی کشدار سر برمی گرداند سمت خیابان درختی که پاییزی و دل انگیز، در باد زرد و سبز و سرخ دیده می شود.

آدم همیشه ته مانده های ذهنش را که می خواهد به یاد بیاورد چیزهایی را با زیرکی پوشیده می گذارد همیشه همین بوده است. در لحظه پشیمانی.اما بعدش ارام تری و حرف ها کشدارتر می شوند و تخیلت قوی تر است.
بوی سحرانگیز خورشت آلوچه برای ناهار پیچیده باشد در اقرار افکار امروزت و تو هی بخواهی حرفت را با کلمات بیرون بریزی تا بعد عقب بایستی به تماشا که عجب آدمی بودی و نمی دانستی!

ظهرنوشت:خانم بوک را درگیر خودت کردی الان چند سال است دستش را محکم
گرفتی کنار خودت نگه اش داشتی نگذاشتی این آخری ها حتی نفس بکشد!

/ 1 نظر / 25 بازدید
زهرا.م

بعضی‌وقتها همینطور فقط باید بگذاری بگذرد، بگذرد، بگذرد. چاره‌ای هم نیست؛ وقتی ذهن حتی از زمان هم خالی است به چی آویزان شویم؟! من که باشم آنقدر از آن خوشت آلوچه می‌خورم که دیگر حرف و حدیثی بین من و خودم از خودم نباشد :) دلم تنگ شده بود برای خانم بوک :*