یادداشت تصادفی!

 

چهل وپنج دقیقه ی پیش ...

اینجا هربارحرف زدن برایم آسان تر بوده است. این جمله را گمانم یکبار دیگر هم گفته باشم شاید هم نه! اماهمین برایم کافیست که دوست دارم بنویس اش هر چند تکراری باشد.در این خانه انگار بیشتربا زندگی راه رفته ام کمتر نگران حرفی بوده ام که می خواسته آسوده گفته شودکمتر نگاهم مضطرب، چیزی را دنبال کرده است ... این سه نقطه ها جمله هایی بوده اند که حذف شده اند! یک جای خالی در احساسی رها شده که کمتر به چشم آمده. من عاشق ِدلخوشی های کوچکم! یعنی همین طور بوده ام از کودکی هیچ وقت به یاد ندارم آرزوهای دور و درازی داشته باشم و شاید احمقانه به نظر بیاید که ترجیح می دهم در خانه ای کوچک باشم در جایی دورافتاده با باغچه های سبزیجات پر از گل و گیاه دور از هیاهو به دنبال شادی های اندک. گاهی که دلم می خواهد بازتر ببینم برمی گردم به خودم که تنها کنار پنجره مقابل گلدان های شمعدانی و گل های ناز صورتی و زرد ایستاده است. ملایم و کمی آسوده و به نظر می آید داردخیالش را می چرخاند روی چنارهای خوشبخت، در سربالایی همان خیابان درختی. گاهی در بارانی که می بارد بوی هوا درکودکی سیر می کندجایی بسیاردورتر از همیشه، گرم و دلنشین این گمان ها که تیزپایی ِ روزگار نیستند، ته مانده هایی انددر ذهن. واقعیت شایدیک اتفاق تصادفی ست. اتفاق ِهمین امروز پای پیاده در کوچه ای قدیمی با خانه هایی حیاط دار و انبوه یاس های رونده و تاک های آویخته از دیوار های آجری، انارهای ترش،خرمالوهای کال، درخت گردو، انجیر و انبه همه از پس دیوار خانه ها پیدا بودند.
میان این ها حواسم به نسیمی بود که عطر یاس ها را در هوای پراکنده بود در مسیری که تصادفی به آن برخورده بودم.

 

بعد نوشت: دلم خیلی تنگ شده برای همه دوستانی که نمی توانم به وبلاگ هاشان وارد بشوم!

 


 

/ 6 نظر / 22 بازدید
زنبق دره

خانوم بوک عزیزم سلام. نمی دونی چقدر دلم تنگ ات بود. چه خوب که باز نوشتی. ما خودمان هم به وبلاگ هایمان دسترسی نداریم. اما خانوم بوک باید بیاید و برایمان از همین بهانه های کوچک خوشبختی بنویسد. از ردیف چنارهای خوشبخت که چقدر دلم برایشان تنگ شده بود و همینطور شمعدانی ها. دوباره سلام.

من تنها تر از تو نیستم

آرزوهای زیبائی داریدکه تنها رمز رسیدن به آنها بریدن و پناه بردن هست. " خا نه ای کوچک با باغ سبزیجات " در دنیایی که بدون دود در آن زندگی کرد شاید رویائی دست نیافتنی است .

رامک

دوستان ندیدۀ وبلاگ حقیقتا عزیزند و دوست داشتنی[ماچ]

میس پریم

بانوی شادی های کوچک... میدانید بوک جان یک زمانی دوستی به من گفت کوچکترین شادی ها و دلخوشی ها همانا بزرگترینشان هستند....

سید مجیب

از جایی در دور دستی های دنیا آمده ام تنها، به امید شنیدن صدایی خوش و شنیدم... دل گره می زنم به دلخوشی های کوچک و ... سلام...