زندگی


این روزهاخیالی که آسوده نیست.

دیگر ازکوچه پَس کوچه های صبح های پُردرخت وعطریاس های سفیدعبورنمی کنم.
حواسم به سَرشاخه های رنگ به رنگ شده ی خیابان درختانی نیست.توی پیاده رو راه می روم. گربه ای کنارسطل زباله صورتش را لیس می زند. گنجشکی سعی دارد تا تکه نانی را از روی زمین بلند کند!

گاهی به‌پشت سرم‌نگاه می کنم. کسی‌‍نیست.خیالم آسوده‌نیست.






/ 2 نظر / 27 بازدید
زهرا.م

به‌خدا من خسته‌ام/ خیلی دلم می‌خواهد از اینجا/ به جانب آن رهایی آرام بی‌دردسر برگردم... ::سیدعلی صالحی

آنا

آسمان وانیلی اگر خیالش آسوده نباشد که ما دیگر باید برویم و رسما سر به بیابان بگذاریم... همه اش البته زیر سر همان نگاه پشت سر است، همان که باید باشد و نیست و نبودنش تمام خیالات خوب را با خود می برد... به نظرم همان "گاهی" هم نباید به نگاهی به پشت سر انداخت، باید فکر کرد که خالی نیست و دل به سایه ای بست که شاید مال تیر چراغ برق باشد، تیر چراغ برق همان خیابان درختی....