فکری برای ناهار

 

نه، تنهایی همیشه هم بدنیست. این جمله را دوبار درآخرین برگ باقی مانده ی دفترچه یادداشتم می نویسم و آن را می بندم.

بلند می شوم باید برای ناهار فکری کردنمی شودکه همینطور دست روی دست گذاشت و نشست سر ساعت مقرر گرسنگی خِرت را می گیرد و تو هیچ جوابی نداری که به آنها بدهی!
ساعت،یازده ودودقیقه ی روز سه شنبه است.خوراک گوشت با سبزیجات درست می کنم. ازاینجا که ایستاده ام ازپشت اُپن آشپزخانه خیابان سر بالایی دلچسبی دارد! با درختان برهنه و سکوت منتشر شده روی دیوارها. کف ِ آسفالت خیس از باران شب قبل است.از هوا بی خبرم. صبح در پی بی میلی شدید،
خواب را به راه رفتن در باران ِریز و یکنواخت صبح ِ زود ترجیح دادم. گاهی هم بدنیست خواب بمانی.
لباس های شسته شده را از ماشین لباسشویی بیرون می آورم باید ببرم طبقه بالا...
در اتاق راباز می کنم بزرگ مردکوچکم بیدار است بی اعتنا به خودش و همه چیز، پشت مانیتور نشسته است نگاه هم نمی کند ثابت و خیره چشم دوخته به نقطه ی صفر!
بر می گردم بوی ناهار توی سالن اطراف مبل و صندلی ها ملایم و آهسته می چرخد.
در آینه ی بزرگ روی شومینه چشمم به خودم می افتد ولی این بار هیچ فکری به سرم نمی زند! نمی ایستم نگاه کنم به چشمانم به دیوار روبرو که سبز است. می چرخم سمت آشپزخانه به غذا سری می زنم. برمی گردم جای همیشگی خودم روی تخت، لب تاپ را باز می کنم می نویسم، دیروز وقتی از کنارکانال آب می گذشتم لحظه ای محو تماشای پرواز چند مرغ سفیددریایی شدم که آرام و بی صدا بدون هیچ نگرانی بالای کانال توی هوا می چرخیدند و گاهی بی آن که بال بزنند پرواز می کردند بی خیال و آسوده.

 

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
زنبق دره

خانوم بوك. اميدوارم حالت خوب تر باشد. آن بوي غذا را دوست دارم و همينطور باران ريز و نرم را. و تنهايي...تنهايي

بوی کاج

از هوا بی خبرم... از اين به بعد نوشته را تا آخر خواب بمانب تقديم مي كنم به صبح هاي زوج هفته ام كه بايد هشت باشگاه باشم. حريص ساعت هاي بعد از ظهر بودن بدي اش اين است كه بايد بيدار بشوي.. با فحش دادن به خودت و ساعت ورزش ات.. اما خب... خواب گاهي خيلي مي چسبد.. خيلي

mouse

به به بوی غذا و دست پختتون تا اینجا میاد چرخش ملایم بوی غذا لا به لای صندلی ها و مبل ها

آریانا اجلال

لیدی بوک عزیزم سلام! جان به لب شدم اینجا دو کلمه کامنت بگذارم. بس که یا سیستمم هنگولید! یا کامنت دونی شما باز نشد یا برق رفت یا اصلا صفحه باز نشد... ای بابا بگذریم. برای من یک لاقبا کهنه قلم فرسایی را خوب می دانم و نه آشپزی را!! دوستی با کدبانویی چون شما نعمتی ست که از سرم هم زیاد است. بزرگ مرد کوچک گمانم پسر عزیزتان باشد؟ سرزنده و سربلند باشید

زنبق دره

سلام خانوم بوك. خوشحالم كه باز هستي و مي نويسي. دل تنگت بودم.[گل]

همین نزدیکی ها

-:-".|"\| به سراغ من اگر می آیید. پشت هیچستانم پشت هیچستان جایی است. پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصدک هایی است که خبر می آرند از گل واشده در دورترین بوته خاک روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح به سر تپه معراج شقایق رفتند پشت هیچستان چتر خواهش باز است تا نسیم عطشی در بن برگی بدود زنگ باران به صدا می آید آدم اینجا تنهاست و در این تاریکی سایه نارونی تا ابدیت جاری است به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید مبادا ترک بردارد چینی نازک تنهایی من سروده سهراب سپهری _:-

رامک

گاهی اصلا باید خواب ماند

سید مجیب

سلام یاد داستان ((من چراغ را خاموش می کنم)) افتادم [گل]