روبرو هرچه که هست

 

روی تخت دراز کشیده ام. سرم را تکیه داده ام به دیوار و با چشم های نیمه باز از بالای عینکم ازدهام به هم فشرده ی توده ای از ابرهای سپید را که یک جا جمع شده اند تماشا می کنم. و حاضر هم نیستم چشم هایم را کاملا باز کنم تا آن روبرو هرچه که هست را بهتر ببینم. با خودم می گویم، همینطوری هم خوبه.


حسی شبیه به سبکی و بی وزنی پر یک پرنده را دارم. نه از روی آسودگی از این رو که نمی دانم
آیا حالم خوبست یا نه! کتاب ها وارونه روی تخت پراکنده اند. هوا گرمای شرجی خود را تحمیل می کند و من در معرض بادپنکه تا کنار ساحل کشانده می شوم و خنکی و شوری بوی دریا مرا در هوای زندگی می چرخاند.


برمی گردم همین جا، کنار خودم توی اتاق روبروی پنجره، همین جا که اغلب اوقات خودم را فراموش می کنم. می شوم یکی ازآن همه که در من است. شاید هم آن یکی که بیشتر با من بوده است. آن که زندگی را تکان یک ریز برگ های درختان صنوبر می داند و خدایی که همین روبروست.




/ 16 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام ممنون از اينکه اومدي دوست من.[گل]

شراره

لیدی...چه خوب فکرهایمانم را کسی نمی بیند.خیلی روزها از بیست تیر گذشته است... شما بی صدا تر از من شده اید انگار.

صبا

سلام به روزم و منتظر.

زنبق دره

شما كامنت خصوصي داري خانوم بوك.

آریانا اجلال

حرف زدن و نوشتن این روزها حسرتی شده برایم لیدی جان با این همه ادراکم اما مثل قدیم ها قوی ست شامه ام هم خوب کار می کند آسمانتان وانیلی عزیز من

خانم بوک

"" برای شراره ی عزیزم "" --------------------------- ------------------- هم درک میکنم هم دلم نمی خواد که دورر بشی اونقدر که دیگه نشه پیدات کرد شراره جان. میخوام این رو بدونی که منم دوستت دارم و باورکن همیشه از حضورت خوشحال بودم و هستم. گاهی بیا پیشم دلم برات تنگ میشه به یادتم دوست من. اگر تصمیمت عوض شد حتما خبرم کن.

زهرا.م

دلتنگِ كلمه هاي صاف و ساده و روانت!

زنبق دره

خب امروز عصر منتظر من باشيد خدمت مي رسم براي چاي باعطر وانيل و كمي شيريني سيب و دارچين كه من مي آورم. حالا كه آ رفته بهتر است تنها نماني.