پاییزی ِمحض

شرح جمعه، هوای خنک ودلچسب بارانی که از روز قبل می بارد و گوش دادن به آواز پرنده ی جنگلی که تازگی ها این طرف ها پیدایش شده است. وقتی آواز سوت مانندش را می تاباندروی انبوه درختان انتهای کوچه ما درخانه احساس شادی می کنیم.
تابستان رفته است. بگذاربرود پشت سرش راهم نگاه نکند.پاییزدست ودلبازتراست. شاخه های خوشبخت در بادتکان می خورند.هیچ چیزاین لحظه را انکارنمی کند.اهالی خانه خواب اند.تنها من بیدارم و همین پرنده ای که می خواند. و هنوزی که باران تند و ریزی می بارد.

 

/ 4 نظر / 14 بازدید
من تنها تر از تو نیستم

تابستان را می خواهم نگه دارم مادرم در روز های تابستان هنوز با ما بود

آنا

خوش به حالت آسمان وانیلی. دلم هوای خانه ات را خواست، صدای آن پرنده ای (که آن حوالی پیدایش شده و من را یاد تصویر خودم در "اتفاق" میاندازد) و آن باران ریز ریز و همین خواب اهالی خانه... جای من هم به صدای پرنده گوش کن دستت را زیر باران خیس کن و جای من هم نفس بکش یه نفس عمیــــــــــــــــــق