درساعت هشت

 

اینطوری که خودت را به خواب می زنی من چطور باید باهات حرف بزنم کی ،چه وقت؟!

بعد بلند می شوم و از اتاقش بیرون می آیم. کمی پشت پنجره ی تراس می ایستم و باران را تماشا می کنم. انگار ذهنم خالیست روی هیچ چیز متمرکز نمی شود گاهی اینطوریم خالی ِخالی!

یک دفعه هزارهزار غصه ی دور و نزدیک می ریزند توی دلم همین جا نزدیکترین نقطه به قلبم ضربانش تندتر می شود حالا که این را گفتم دقت می کنم نزدیک گلوگاهم گرمایش را احساس می کنم.

سرم را بالا می برم باد توی موهایم بی صبرانه می پیچد و من انتظار هیچ چیزی را ندارم. چشمهایم را می بندم ومی گذارم باران صورتم را تر کند.

عصرنوشت: من دیگر درآن نقطه در ساعت هشت صبح نیستم من دریک غروب دلپذیر آخربهارم! 

 

توضیحی: عکس بالا تزئینی ست.

/ 8 نظر / 5 بازدید
زهرا.م

من ساعت هفت شب با غم از رؤیایی خوش در ساعت هفت شب نوشتم؛ نزدیک غروب. تو ساعت هشت شب از هشت صبح غم‌انگیزی نوشتی که غمش را به غروبی خوشایند داده. گاهی نه فقط حس و حال خودمان لحظه‌به‌لحظه و ساعت‌به‌ساعت رنگ‌به‌رنگ می‌شود، بلکه انگار یک هماهنگی در عوض شدن حالت غم و شادی ما با دیگر آدم‌ها وجود دارد. اینکه گاهی بی‌دلیل شادیم شاید به‌خاطر شادی عزیز دیگری باشد؛ همان‌وقت. همان‌وقت که بی‌اختیار لبخند می‌زنیم. این رؤیای شیرین شب من شاید از درک غروب خوب بهاری تو باشد.

سید مجیب

دم ظهر هوا داشتم با دوستم گپ می زدم که داشت هوای شهرون رو چک می کرد، تهران رو هم نگاه کرد، گفت بارونیه، یاد نم خاک افتادم مدتهاست بوی نم خاک... بخواب زدگی، شاید عوامل زیادی داشته باشه، اما زیاد نباید بشه که نگران کننده میشه و ...

رامک

خانوم بوک؟ می دانی زن ها از روی عشقشان مدام نگران می شوند؟ هیچ کس نمی داند این عشق چه قدر می تواند عظیم باشد اما عاقبت کار خودش را می کند.... متاسفم که این چند وقت نتونستم درست و حسابی بهتون سر بزنم

عاطفه

نميدونم! صبر كن. شايد بيدار شد!

سید مجیب

اینجا بعد از 10روز بارونی، یکم آفتاب رو دیدم :-)

زنبق دره

نميدونم چرا همون روز اولي كه اين پست رو خوندم براش كامنت نگذاشتم:) گمونم از تنبلي بود يا شايد فرصت نبود. بعدش هم كه خيلي سرم شلوغ شد. اون جمله اخر رو خيلي دوست دارم. همون كه نوشتي ديگر در آن لحظه نيستي. اصلا همه خوبيش به همينه. حس ها مي‌ايند و ميروند. كاش حس هاي خوب بيشتر بمانند.

سید مجیب

بعد از تقریبا یک سال، باز دست پخت مادر را می خورم اما ترسم از روزی است که باز باید برگردم و ... اما باز خدا رو شکر [لبخند]

زهرا.م

بهار تمام شد. تابستان شد. حتی یک ماهش هم دارد تمام می‌شود. خانم بوک کجاست؟