و بهار...


گاهی صبح پادرمیانی می کند
من کنار می کشم
آفتاب می خزد
روی گل های قالی
ما
به زندگی امید می بندیم.

چناران ِخوشبخت، سرتاسرجوانه های سبزدرسبز شده اند.
همین که خانه اینهمه آرام و بیصداست آدم دلش می خواهدصبح اش را بدهددست کسی که دوستش داردبه اندازه ی عالمی. درسکوت ِمنتشر،تنها صدای گنجشک هاست که بیدارند.

/ 6 نظر / 39 بازدید
زهرا.م

یک هایکو از رضا آشفته برات بخونم: زبان گنجشک را می‌فهمم نشسته در سکوت‌خانه‌ام

عرفانه

خانوم بوک جان، چه خوب شد که اومدی... اونم بعد از آحرین پست زمستون/زمستونی... عکست هم مبارک: چه گلدان خوب ساده ای :)

عرفانه

راستی، امروز یک کوچه ای دیدم، به نام چناران. چنار نداشت اما سبز بود :)

آنا

گاهی حسودی میکنم به چناران خوشبخت گاهی از تماشای حسودی های این مدلی ام هم لذت می برم و میگویم چه خوب که بهار هست!

زنبق دره

سلام خانوم بوک. صبح بهاری ات بخیر.

سوگند

تک تکه متن هاتون خیلی قشنگه....من همیشه میامو لذت میبرم....دستت درد نکنه[قلب]