پنجره های مدام

پاییز از یادش نمی رود.
یکی از روزهای اوایل مهر،شهرستانی آرام و پر درخت، با هوایی شبیه وقت های کودکی ام.درپشت بام خانه ی دانشجویی دخترک ایستاده ام،کوه های فیلی رنگ درسرتاسر پهنای افق پیداست. انگاربرگشته باشم سرزمین مادری ام! آنجا اولین قاصدک را بعد ِسالها دیدم. شاخه های پربرگ ِ سپیدارپیر از سه طبقه ی خانه بالاتر از لبه ی بام رسیده بود. باد در شاخه ها می چرخید صدای به هم خوردن برگ هایش را می شنوم. آفتاب بی رمق پاییزی از لابه لای برگ های سپیدار روی گلهای قالی که شسته شده و پهن شده بود روی لبه ی بام مدام جابجا می شد. امروز صبح ، وقتی پرده های پنجره ی جنوبی اتاق خواب روکنار می زدم هجوم خنکی مطبوع آن لحظه را زیر پوستم احساس کردم. با این تفاوت که دیگر خودم را آن جا نمی دیدم.

/ 3 نظر / 50 بازدید
زهرا.م

قاصدک را فوت کن و آرزو کن که این‌بار خودت را هم باز آنجا ببینی؛ اگر حس خوبی بهت می‌دهد، اگر می‌خواهی.

رامک

حس آرام و روانی داشت، بیشتر بنویسید خانم بوک. نسیم خوشی از نوشته هایتان به صورتم می خورد

سید مجیب

سلام بنشینی و تکیه بدی به لب بوم، چشم ها رو ببندی و گوش بدی به صدای باد که با برگها رقص می کند.