پس از باران


هوا گرگ و میش است. بیدارم. ازخیلی دور صدای خروسی می پیچددرسکوت متراکم و بعدپارس سگی. کناردستم روی میزتیک تاک ساعت زنگدار ِبه وقت پس باران است. بادخنکی که می وزد قطره های درشت باران ِپشت توری پنجرها را می لرزاند. و من یک دفعه دلم دامنه می خواهدکوه و جاده های منتهی به دشت های سبز درسبز...
باد زوزه کشان درپنجره می پیچد و من ازتمام این حس های آنی انگار گیج ام. زمان در من متوقف می شود و تنها درهمین لحظه است که نفس می کشم! نگاه می کنم از همین جا درست در سمت راست جایی که دراز کشیده ام ابرهای خاکستریِ ابتدای صبح، ازپشت سایه ی تیره ی چناران در دوردست پیداست و در باد مثل رهایی ست. کاش می شد چیزهایی را بغل زد و با خود بُرد جایی که دست کسی به آنها نرسد پهن شان کرد روی زمین نگاهشان کرد تا ابد. پشت پنجره ایستاده ام. دوباره باران می بارد تندو یکریز و بی همتا!

درادامه نوشت: این ها را یک وقتی جایی دیگر نوشته بودم.خواستم اینجا دوباره جان بگیرند. بیست ونه خرداد نود و یک ساعت یازده وسی دقیقه ی شب بود.

 

/ 2 نظر / 15 بازدید
علی

" و من یکدفعه دلم دامنه میخواهد".تنم لرزید.اون وقتا با حسین میرفتیم.بعدتر ها با حنیف.تا جایی که کفشامون اجازه میداد.اما الان باید کار کرد،بیمارستان رفت،پول بیمه را جور کرد،و پول داروها را،برای تشکیل خانواده تلاش کرد(و در هر جلسه خواستگاری هر مزخرفی را از هر بی سر و پایی شنید).ای وای.مث این آدما شد که همش غر میزنن.شرایط خوبه که انصافا. فردا خانه ای که میان ماست پر از گل طاووس میشود/ما اهل ماندن نیستیم خوبِ من/.....

زرمان

تو چه می‌کنی خانم بوک که آدمی را همراه خیال‌هایت می‌کشانی به کوه و در و دشت باران‌خورده!