رازها

 

 وقتی چیزی را شرح می دهی یک دفعه حواست که پرت می شود ادامه ی حرفت دیگر اهمیتی نداردکه چه بوده چه شده. مهم آن جاییست که ایستاده ای گیج و گنگ بوی خوش علف های باران خورده با پیراهنی بلندهمرنگ خاک در دورترین نقطه ی ذهنت. بادمی وزد.همه جاساکت است.گاهی صدای گم و دور دارکوبِ جنگل افرا می آیدکسی اطرافت نیست طبیعت آرام و آسوده تو را در خودپنهان کرده است. و تو در دل این گمگشتگی را دوست می داری.

 بعضی وقت ها زندگی مبتلا می شودمثل کسی که بیماری سختی می گیرد.

 


/ 3 نظر / 35 بازدید
زرمان

گم شدن امنی باید باشد، اینطور پنهان از آدمیان در آغوش طبیعت.

عرفانه

این مبتلا شدن، باید خیلی خواستنی باشد... چیزی شبیه دچار شدن شاید...

سلما

ايكاش واقعي بود لاقل براي من