بی ابهام

می تواند صبح باشد. رفته رفته خانه تمیز شده باشد و تو زانوی راستت درد نکند.
می تواند پشت ِپنجره هوای ابری و کوچه های خیس از باران شبانه، بوی عجیب ِبهار را توی هوا گردانده باشد و تو یک دفعه در نمی دانم کجای زمان پیدایت بشود که داری قدم می زنی در همان مسیرباغچه های پشتی. ماه از پشت سیم های خاردار ِدیوار محوطه همراهت می آید و تو همین طور که راه می روی بارها شعرهایت را با خود زمزمه می کنی...

اینجا که می رسم دستم از نوشتن باز می ماند. نمی دانم چه حسی را باید قاطی امروز کنم تا فقط کمی از آسودگی بوی بهار را به خاطرت بیاوری که نشسته بودی و کودکی بزرگ مرد ِکوچکت کنارت بود و همین ادامه ی زندگی بود.
چه دنیای عجیبی همیشه چیزهایی ناغافل جا می مانند پشت سرت که برنگشته باشی و آنها گم شده باشند و تو حتی روزهای خوبش را فراموش کرده باشی.

/ 6 نظر / 20 بازدید
عاطفه

سلام خانوم بوک عزیز دلم تنگ شده بود برا اینجا هم عکس عالی هم نوشته

زهرا.م

این خوب بود خانم بوک. دیگر نمی‌خواست حسی، چیزی را بهش اضافه کنی. یادت می‌مانَد تمام لحظه‌های خوب خاص خودت را؛ مخصوصاً این لحظه‌هایی که گفتی و پر از عطر بهار و زندگی است.

زنبق دره

چيزي كه مامانم هميشه ميگه يكهو چشم باز كردم و ديدم بچه هام بزرگ شدن

affa

ناغافل چشم که باز می کنیم می بینیم خودمان هم گم شده ایم ...

من تنها تر از تو نیستم

سلام . زیاد پیش میاد لحظه هائی که یاد قسمتی از زندگی می افتیم که لذت بخش بوده ولی دلیل اینکه چرا این قسمت از زندگی را فراموش کردیم را نمی دونیم .