چای سبز در عصرشنبه

 

به عقربه های ساعت که نگاه می کنم در این فکرم درطول زندگی ام چندبار ساعت پنج و پانزده دقیقه ی عصر ِخنک و مطبوع روزهای شهریوری بوده است. چندبار دراین قاب قرمز زمان متوقف شده است و چندبار من قراری را فراموش کرده ام. چندبار خواب مانده ام و چیزی مهم را ازدست داده ام. چندبار بوی هوا زمان خاصی را به یادم آورده است...

چای سبز می خورم با لیمو و افکارم به هر سو می روند. می روند مسافت ها دور ِدور تا آفریقا کنار دخترک و دوباره بر می گردند. کمی جا می خورم! حس می کنم چیزی را مدت هاست در خودم از دست داده ام. دلم می خواهد همین جا کنار خانم بوک بمانم او آرام است. ملایم لبخند می زند،نگاه که می کند می فهمی عاشق زندگیست.
نشسته ام روی تخت، سمت راستم از پنجره درخت های دو کوچه پایین تر ازخانه مان به طرزشگفت انگیزی انگار به ابرها تکیه داده اند! تماشای شان لذت بخش است. عطر چای تازه دم پیچیده در راهرویی که منتهی می شودبه حیاط . کمی پولکی از توی کیسه خالی می کنم در ظرف پایه دار می گذارم توی سینی کنار دو استکان چای .

 

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
زنبق دره

خانوم بوک عزیزم سلام. مثل همیشه عالی هستی. مثل همیشه رویایی می نویسی. چه خوب که هستی و می نویسی. کاش همه ی زندگی را اینطور فانتزی می دیدیم و می گذراندیم. اینبار من هم همراه خیالت می آیم. می خواهم به دخترک سر بزنم.

سید مجیب

سلام چای و پولکی و ابرهایی که نم نمک میرسند به سر درختان تا...

زهرا.م

عاشق زندگي... خود زندگي... تشنه زندگي... هلاك عطر چاي و شيريني پولكي

میس پریم

کنار دو تا استکان چای هی خانوم بوک نازنین عزیز من یاد اون کامنتی افتادم که گفتی بغلم میکنی و با هم چای و کیک لیمو میخوریم... انگاری من هم اونجا بودم واقعنی رمز پست جدیدم yellow هست و خوشحال میشم نظرتون رو در مورد نقاشی هام کهع تو پست های قبل گذاشتم هم بدونم

سید مجیب

چرا آهنگ وبلاگتون قطع شده؟؟؟؟ یا خودتون برداشتینش؟