روزی که آمد و رفت

 

تا به حال به شادی های تصادفی برخوردی؟! به غافلگیر شدن در لحظه ای درخشان که هم شادی عمیقی در خود داردو هم غم انگیز است چون آمده تا جای خالی سال هایی را پرکند که بی ما طی شده اند.

نشد که بنشینیم روبروی هم چه دنیای عجیبی ست مثل برق گذشت تو فرسنگ ها دور رفتی و من آمدم سرخانه ی اولم! ملافه ها روی بند درآفتاب می درخشند بوی ترش خورشت آلوچه و پلوی زعفرانی توی فضای خالی خانه پیچیده بخار چای صورتم را مرطوب می کند از پشت پنجره سرسبزی خیابان درختی و چناران خوشبخت با شاخ و برگ انبوهشان انگار دراین صبحی که تو هی راه می روی راه می روی
می خواهند دلخوشی کوچکی باشندتا فکر کنی متصلی به لحظه لحظه های آن، حتی اگر گاهی احساسش نکنی و باورکنی که این انبوه نی زار ِروییده کناره ی کانال و نیلوفران سپیدی که تمامی دوطرف رودخانه را مانندحصاری سبزدرسبز در خودفرو برده اند برای همین لحظه است.
لحظه ای که در این شرح گم می شوم انگار که نیستم و نبودم و خودم را ازیاد می برم.

خانم بوک کمی دورتر با شال طوسی روشن دارد از زیر ردیف درختان چنار توی پارک می گذرد دور می شود. اما من هنوز اینجا ایستاده ام نزدیک کانال آبی به خیالی به یادی که در سرم هنوز زنده است.

پ.ن: به برادرکوچک و شیرینم! که دیگر موهایش سپیدشده است.

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
زهرا.م

اصلاً اگر هزار سال هم خوشی و شادی دلخواه آدم بماند و باشد، آخرش انگار مثل برق گذشته؛ مخصوصاً که بعد از مدت‌ها و بعد از طی فاصله‌ها دیدار میسر شده باشد. دلم برای پرواز بین شاخه‌های چنارهای خوشبخت تنگ شده بود.

عاطفه

«خانم بوک کمی دورتر با شال طوسی روشن دارد از زیر ردیف درختان چنار توی پارک می گذرد دور می شود. اما من هنوز اینجا ایستاده ام نزدیک کانال آبی به خیالی به یادی که در سرم هنوز زنده است.» بدجور چسبید[قلب]

زنبق دره

عزيزم!‌ منو بردي تو رويا! به يك دنياي ديگه، عين فيلمهاي خيالي، خيالي نه تخليلي. به چيزي شبيه رويا، با انبوه نيلوفرها و ني زار روئيده كنار كانال...اوه چه محشر خانوم بوك. چشمت هم روشن.

زهرا.م

دست آدم به خورشید رسیده انگار توی عکس.