چرخیدن و چرخیدن...

 

لطفا"
کمی با احتیاط در ِجعبه را باز کن
نکند گوسفند خیالت بپرد!

 

ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی عصر ِروزجمعه ای بارانی و نمناک و سرد است. خانه ساکت شده است. آقای "همسر"برای دوچرخه سواری هر روزه اش، سرسختانه حتی در باران، لباس می پوشد و خدافظی می کند و در را می بندد. " آ " همراه دوستانش رفته اند حوالی کوه های... بزرگ مرد ِکوچک را هم همراهشان برده اند. آن وقت ها از خلوت خانه لذت می بردم. تنها فرصت واقعی که متعلق به من بود.
برای پرواز ِخیال چه میدان وسیعی بهتر از امن بودن خانه ای ساکت. نفس تازه کردن می دانی چیست؟ انگار تمامی فکرهای پراکنده و حس های مطمئن به تو هجوم می آوردند و از تو می خواهند که برایشان تکلیفی معلوم کنی. و من تنها از پشت شیشه ها درآفتابی که روی برگ های بنجامین می درخشید لبخندم را به انتظار می بخشیدم.

 



/ 4 نظر / 15 بازدید
رامک

خیلی وقته نشده اینجا سر بزنم اما هنوز هم بوی مربا میده روی گرمی نون [لبخند]

دیوونگی

سلام بهترین لحظه ی آدم لحظه ی تنهاییه

زنبق دره

به به خانوم بوک عزیزم. خوشحالم که آ دوباره پیش شما است. گمانم وقتی هست همه چیز گرم تر و بهتر به نظر می رسد. گاهی وقت ها آدم خیلی به دنبال تنهایی است گاهی وقت ها نه. گاهی مزه ی همه چیز عوض می شود اما این به معنی بی مزه شدنش نیست. من را در آن خنکای عصر تابستانت شریک کن که سخت نیازمندش هستم.

ّFall Rain

سلام ... پست قشنگی بود ... راستی به روزم با عاقبت عشق ورزیدن ... منتظر نظرتم [مغرور] [گل]