ابر و باد

 

امروز شهر در دست باران است.
در این روزهای نه چندان خوبِ ما گاهی حس ِامیدی برمی گردد هرچند کوتاه و گذرا از همین پنجره می آیداز سمت ِباغ کوچکم هوا یکسره ابر و باد و باران می شود.
دیروز بعدازدندانپزشکی سری هم به شهرکتاب زدم به هوای مهر تا کودک درونم را آرام کنم. بعداز چرخی که در قسمت لوازم تحریر زدم برای خودم یک دفترچه یادداشت جلدچرمی خریدم.

دو پیمانه برنج توی پلوپز می ریزم و دوسه حبه سیر پاک می کنم آخرین بسته پاچ باقلای توی فریزر را درمی آورم آب می کشم و پوست می کنم تابا شوید تازه یک ساعت دیگر خورشت آماده است.

باید همین روزها بروم بازار مقداری پاچ باقالا بخرم که الان وقتش است. بروم فروشگاه بزرگی که همیشه شلوغ است و اجناسش را خیلی ارزان می فروشدخریدکنم خمیر دندان شامپو دستمال کاغذی رب روغن ماکارونی و چیزهای ضروری دیگر بخرم.
باید آن دوتا مانتویی که برای پیاده روی می پوشم و دیگر رنگ به رویشان نمانده را ببرم بدهم رنگشان کنند.این روزها بی ماشینی هم خیلی سخت شده. آقای همسر هم که سیاتیک اش عود کرده و کلی گرفتارش کرده.
صدای بلندرعد و برق و بعدش رگبار تندباران آدم را به اشتباه می اندازد که انگاربهارشده! اما هجوم هوای خنکی که از درباغ ِکوجکم سمت جایی که من نشسته ام سرازیر می شودبه زندگی پیوندم می دهد و مرا می برد به دورها توی ذهنم می چرخم کوچه های بن بست زیادی هست راهی نمانده که بشود بی فکرمزاحمی ازآن عبور کرد راهی که دل خوش و مطمئن باشد که خیالت پی چیزی نباشد یک آسودگی امن اصلا مگر چنین جایی هم هست.مگر جایی توی ذهنت مانده که آن هم غیرممکن است.
مگرفکرهای بی درو پیکر می گذارندخیالت آسوده باشدتوهرکجا هم که بروی ذهنت همراه توست.

 

/ 5 نظر / 56 بازدید
زرمان

کاش امید ماندگار شود و فکرهای بی‌دروپیکر هجرت کنند.

عاطفه

کنترل فکر و خیال چقدر سخته!

شکوه

خیلی خوب مینویسی از روزمرگیها... ممنون که اینبار ادرس وبتو دادی میخوانمت مدام....

شمیم

راهی نمانده که بشود بی فکر مزاحمی از آن عبور کرد...

عرفانه

خانوم بوک جان، فکرها و خیالهای بی پر و بال از ذهن و زندگیت به دور... باغ کوچکت آباد بانو... این شهر کتاب ها، و کلا لوازم التحریر فروشی ها، خیلی خوبند... نور امیدند انگار... حتی اگر فقط برای گشت زدن باشند... یا به هوای گرفتن هدیه... اینجا، خیلی شبها بوی باران میاید... آدم دلش میخواهد داروگ بشود...