پنج شنبه ای



از خستگی در جزیره روبروی سالن ولو شده ام! صندلی گردان سفیدرنگ، آرام آرام گاهی به راست و گاهی به چپ می چرخد. تقریبا هیچ چیز در ذهن ندارم.خستگی خوشآیندی ست! مقابل چشمانم اشیا یکدست و براق خودنمایی می کنند....
سایه روشنی از نور ملایم عصر روی زیتونی مبل های کنار پنجره ، یله داده است.
نیمی از پنجره ها را پوشیده از پرده های تور، ونیمی دیگر، شمعدانی های قرمزو صورتی.





/ 3 نظر / 25 بازدید
عرفانه

حس خواب تابستانی میاید سراغ آدم با این متن خانوم بوک!

عرفانه

راستی خیلی وقت پیش، یادم هست به هوای خواندن جملات مجبت آمیز زیر نظرم آمده بودم توی نظر دانی، خواندم که دوست داری با خانه ام آشنا باشی. یادم هست که خوشحال شدم، اما یادم نیست خشحالی م را جایی ابراز کردم یا نه، یا حتی، عملا، با عرض شرمنندگی، جوابت را دادم یا نه! در هر حال، خیال میکنم ماهی را، هر وقت از آب بگیرم، تازه است!

زهرا.م

به به! چایی هم که به‌راه باشد، آدم دیگر چیزی نمی‌خواهد در این عصر خوشرنگ :)