و ناگهان...

 

می خواستم بنویسم آسمان ِ زمستانی امروزآفتابی ستُ ...
اما بلندمی شوم و می روم برای بزرگ مرد ِکوچکم که می گوید کمی سرماخورده سوپ درست می کنم. بعدکه برمی گردم دیگراز حال و هوای آفتابی امروز و شمعدانی های توی بالکن وآلوئه‌ورا سرحال توی گلدان و چیزهای کوچکی که همان وقت توی فکرم دست و پا می زدندتا نوشته شوندخبری نیست.چیزی توی ذهنم نمانده است.

کجا می روند این فکرهای سرزده ی ناگهان، که انگار هرگز نبوده اند.





/ 2 نظر / 13 بازدید
عاطفه

آره واقعا کجا میرن؟!

زهرا.م

مثل پروانه‌ای رها؛ نمی‌مانند.