فکرهایی می آیند

 
به سپیدی کاغذچشم دوخته ام،موسیقی در فضای اطرافم مثل موجی آرام مرا باخود به فکرهای دوری می بردبه آنجا که حس های رفته ناگهان دوباره بر می گردند مهربانی دست ما را گرفته است یا من می خواهم این طور فکر کنم نمی دانم! اما چیزی هست گاهی از خودت دور می شوی وقتی زمان دست سنگین اش را حلقه کرده دور بازوهایت تکان خوردن سخت می شود تو ناچاری بپذیری. بچه ها هنوز کوچک اندو لبخند ها واقعی اند. بر می گردم نگاهم از یک چهارم پرده های پنجره، کشیده می شود روی سقف خانه ای آن دورها که پرواز دسته جمعی کبوتران را در یک لحظه شکار می کند.
زندگی همین است دیگر، نمی توانی صورتش را حدس بزنی مگر آنکه روحت آزاد و رها باشد.

 


/ 1 نظر / 35 بازدید
سید مجیب

چرا کتاب نمی نویسین؟؟ نوشته هاتون مثل زویا پیرزاده، آروم و روان و دلنشین و گرم و دوست داشتنی :)