خانم بوک ومن

 

پرنده ای می خواند همین نزدیکی ها. نسیم خنکی می وزد. صدای پارس سگی از دور و ابرهای خاکستری آسمان که نوید باران اند. من توی خانه تنها نشسته ام. ظهر جمعه ساکت تر از روزهای دیگر است صدای استارت و بوق ماشین ها کمتر به گوش می رسد. انعکاس صدای پرنده های خانگی توی قفس و پرنده هایی که آزادند تا روی شاخه های چناران خوشبخت آواز های بلند بخوانندترکیب غم انگیزی شده است. برای لحظه ای مابین این فکر و آن فکرهای بیخود حس می کنم خوشبختی همین است همین لحظه ی کوتاه که صدای گوشخراش دستفروش دوره گردی توی بلندگو همه را از هم می پاشد.

گاهی فکر می کنم خانم بوک حوصله اش از دست من سر رفته است!
از بلاتکلیفی ها از بی قراری های فکرهای آشفته ام. از کارهای عجیب و غریبم ازاینکه دیگر مثل قبل همراهش نیستم حوصله اش سررفته این را توی نگاهش می خوانم. اما او مثل یک نیاز است مثل یک آنتراکت دلچسب مابین فشردگی روزها و من درونم همان که مدت هاست معلوم نیست کجاست. خانم بوک مثل یک نجات دهنده است برای من یک قهرمان است!
در لحظه های سخت با آرامش با همان شال سفید با دست های مهربانش چیزی را توی خانه جابجا کرده است. خانم بوک، گم شده ای بوده که روزی تصادفی پیدایش شد. و من حالا حس می کنم این روزها مردد است که از پیشم برود.

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
زنبق دره

يكي از دلخوشي هاي ما است خانوم بوك. خودش هم داند. به خاطر دل ما هم كه شده گو كه بماند. خودش مي‌داند كه اگر خوا به رفتن كند دل ما خوا گرفت و خانوم بوك اين را نخواخواست. ها؟! يعني ماندن اينقدر سخت شده خانوم بوك؟!

زهرا.م

خانم بوک مهربان چرا برود؟ کجا برود؟ همین که بدانی هست و همراه است، خوب نیست؟

زهرا.م

راستی! عکس این پست و پست قبل تزئینی‌ست یا باید دنبالت بگردیم پشت یا جلوی دوربین؟

زهرا.م

من حرف زیاد دارم با خانم بوک. او زیاد نمی‌گوید. این روزها کم از چنارهای خوشبخت می‌گوید و من هروقت دلم تنگ می‌شود در آرامش آسمان وانیلی به صدای خواندن پرنده‌های کوچه پشتی گوش می‌دهم یا لیوانی چای هل‌دار می‌نوشم. خانم بوک تلخ نباشی ها!

رامک

خانم بوک نباید برود. بوی چایش لابه لای صفحات همآ ما پیچیده است. اصلا خطوطش صدای هزاردستان می‌دهد بس که از طبیعت برایمان نوشته.

سید مجیب

نیاز نیاز است نیاز کلمه ای در وسط ِ...

عاطفه

خانوم بوووووک ناااااااااااااازم[قلب]