آن پاییز ِروبرو

همیشه همه چیز از آخرین بار آغاز می شود.
صدای دارکوبی در دوردست می پیچدو بعد پرنده ی خاکستری با صدای سوت مانندش می خواند. چیزی به ذهنم می رسد. همان جا می ایستم!
چهره ی مادرم وقتی برای آخرین بار از پیش ما می رفت مثل پرده ای تار و گنگ مقابل چشمانم کشیده می شود.فکر می کنم آخرین باری که خوشحال بوده ام چه وقت بوده است.جستجو می کنم آنقدر مهم نیست که بشود اسمش را خوشحالی بی حد گذاشت. انگارحفره هایی عمیق توی ذهنم حفرشده است. می خواهم کودکیم را نجات بدهم. وقتی با روبان های سپیدو دو موی بافته زیردرخت انگور، مقابل مادر ایستاده بود و لبخند می زند. بازی آفتاب و برگ ها در سبزی چشمانش می درخشید. او را می خواهم با خودم ببرم.
روی لبه ی شیروانی خانه ی همسایه زاغچه ای کِرکِرکنان دنبال تکه نانی جست و خیز می کند. چناران خوشبخت، آسوده توی آفتاب انگار به آسمان لَم داده باشند در انتظار نسیم صبحگاه مانده اند.
بوی مهر مرا می برد به اولین روز مدرسه، به کوچه ی صارمی به خانه ی پدری. خانه ای که دیگر آنجا نیست. اما هنوز تصویر روشن و واضحی ازآن در من زنده است. هنوز حصیر های آویخته پشت پنجره هاست.همه هستند. بوی ناهارتوی راهروی باریک خانه پیچیده ظهر وقت مدرسه است.



/ 5 نظر / 12 بازدید
زنبق دره

عزيز دلم. عزيز دلم. آه كه چه خوب گفتي. آه كه چه راست گفتي. حيف از مادر. حيف از روزهاي خوب كودكي و روزهاي خوب خانه‌ي پدري. واي خانوم بوك. واي.

زهرا.م

وقت دلتنگی به‌شدت نیاز به این تصویرهای خوب مانده از گذشته داریم. آدم کمی دلخور می‌شود که خانه را خراب کرده‌اند اما خاطره‌های خوب را چی؟ من هم یاد بهارخوابمان افتادم که درخت انگور از نرده‌هایش بالا رفته بود. انگار دمپایی نبوده که دارم پابرهنه برای خانم همسایه برگ می‌چینم برای دلمه. مامان از آن پایین توی حیاط سفارش می‌کند که برگ‌های هم‌اندازه و نازک‌تر را بچینم. چهرهٔ مهربان مادرت را تصور می‌کنم. پیراهن سفید گلدارش را.

زنبق دره

هزار بار خوندم. هزار بار حس كردم.

رامک

به رفتن از این خانۀ پدری که فکر می نم دلم می گیرد. دلم می خواهد بمان تا ابد همین گوشه اش

زهرا.م

ممنون. بلوز سفید و دامنی پر از گلابی‌های رنگی: چه زیبا. چه عکس قشنگی باید باشد: پر از رنگ و زیبایی.