بی دلیل

 

موزیک را عوض می کنم. برای به حرکت درآوردن کلمات و بیرون کشیدنشان از توی ذهنم چیزی می خواهم تا کمکم کندبرای نفس کشیدن به نوشتن نیاز دارم حتی شده بی دلیل اما درواقع خوب می دانی هیچ چیزی بی دلیل نیست.

ژاکتم را می پوشم آرنج دست چپم بعد ازضربه محکمی که خورده دردمی کند.فیزیوتراپی کمی بهترش کرده اما دردی مرموز روی دستم تیر می کشد. بزرگ مردِکوچک هوس کباب کرده برنج را شستم وگذاشتم تا به وقتش آبکش کنم برای ناهار.

تمام حواسم پی بزرگ مرد ِکوچکم سخت درگیرشده دلم پیش دلش یکه و تنهاست. و ما چه کاری از دستمان برمی آیدبرای اینهمه که دور رفته برای دل ساکت اش برای چیزهایی که از زبانش نمی شنویم هیچ دلیلی نداریم. و این مثل یک خراش عمیق در دلم نشسته که درمانی برایش ندارم.

یک طور غریبی خلاصه شده روزها. کمی صبح،کمی ظهر،کمی عصرهای راه رفتن و دویدن های یکساعته بی فکری مزاحم و شب هایی طولانی بی خوابی های گاه وبی گاه.
این طوری زندگی ساکت می شود در ما.

 

 

/ 3 نظر / 13 بازدید
زهرا.م

«کمی صبح، کمی ظهر، کمی عصر و شبهای طولانی بی‌خوابی»؛ این را همه نمی‌توانند درک کنند و هرکسی نمی‌تواند اینطور خوب بگویدش. بزرگ‌مرد کوچک هم شاید بی‌دلیل ساکت است، واقعاً بی‌دلیل. شاید به‌وقتش حرفهایش را بزند. سلامت باشی :*

عاطفه

سكوتي كه سرشار از ناگفته هاست ...

سید مجیب

:(