این جا هنوز برف می بارد

 

امروز صبح که بیدار شدم پرده را کمی کنار زدم تا ببینم آیا هوا بارانی ست یا... همه جا سپید بود و برف می بارید. نمی دانم این چه شوقی ست که سن و سال نمی شناسدتو را درلحظه تبدیل به کودکی می کندبه همان اندازه شادمان که وقتی برای اولین بار برف را لمس می کند. همه چیزانگار در یک صبح برفی به سرعت برق اتفاق می افتد و رنگ دیگری دارد فکرهای موذی دست تو را رها می کنند!
پرده های سالن را کنار می زنم روی شیروانی خانه ها سپیدپوش شده است و خیابان درختی یکسره برفی ست. بر می گردم زیرکتری را روشن می کنم دست و صورتم را می شویم آماده می شوم برای یک پیاده روی طولانی. آقای همسر گوشه ی چشمی و خوابآلود می پرسد، می خواهی توی برف ... حرفش را نیمه تمام می گذارم و با شادی می گویم البته، تو نمی آیی؟ نه ی کشداری می گوید و دوباره می خوابد.

راه می روم دربرف / درفکری نیستم /درخودم نیستم/
دقیقا روی برف قدم می گذارم. گاهی از روی شاخه های نازک برف مثل گوله ای که کسی آن را از بالا پرتاب کرده باشد رها می شودمی خورد روی چترقرمزم و صدای محکمی می دهد.ترانه ای درگوشم می خواند لحظه ای می ایستم.به صدای سکوت ِبرف گوش می دهم.گوله ای دوباره محکم می خوردروی چترم می خندم.

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
عاطفه

اوهوم- سن و سال نمیشناسه- مث دو هفته پیش که توقطار بودم- صب که در کوپه رو باز کردم چشمم افتادم به بیابون یک دست سفید شده- چنان ذوقی کردم بی حد و حصر- لبخندم محو نمیشد- دلم میخواست قطار نگه داره و من برم بیرون توبرفا راه برم- توتخیلم این کار رو کردم- دسته ترمز رو کشیدم و دویدم توبیابون بی سر و ته یک دست سفید- چه کیفی کردم از اون سرما-

زهرا.م

نفست تازه است خانم بوك! دمت گرم و سرت خوش باد.

زنبق دره

به به خانوم بوك با نشاط و شاداب خودم. خدا را شكر كه برف باريد و دلت باز شد. به پياده روي برفيت و به برفهاي روي شيرواني حسوديم شد. ما فقط بارون داشتيم و البته كمي برف و مه. جاي ما حسابي خالي. راست هم گفتي برف كه مياد انگار همه چي رو از ذهن آدم ميبره .

رامک

چتر قرمزت را دوست دارم خانم بوک عزیز و آن لبخندی که به صدای برف ها می زنی. امیدوارم سکوت زندگی ات همین قدر دل انگیز باشد