هی، یادآوری شیرین!

در من پرنده ای می خواندکه رهایی اش ممکن نیست.

گاهی اصلا لازم نیست به یاد بیاوری خودش همین طور مقابلت سبز می شود یک دفعه وشاید هم سراسیمه، انگاربخواهدبه تو بگوید،هی کجایی، خبرت هست...
گاهی هم آرام آرام اتفاق ِحضور ِ همان یادآوری دلنشین تو را با خود همراه می کند آنوقت تو هی خیال می کنی چه روزهای خوبی بود چه آدم های نازنینی بودند حتی آنهایی که دیگر نیستند. آدم انگار دلش را گم می کند از هوای اطرافش جدا می شود از تعلق خاطرش از بوی آشنای صبح های روشن... آن وقت هاست که نمی داند به کجا می رود در کدام لحظه جا می ماند چه اتفاقی برایش می افتد که خودش را هم از یاد می برد.

ادامه دارد حرف هایم ...

/ 5 نظر / 33 بازدید
مهسا بهانه های کوچک خوشبختی

هر وقت نوشته هایت را می خوانم خانوم بوک عزیز ، یک حس خیلی قشنگ می اید زیر پوستم. یک حس قشنگ و اشنا که رنگ زیبایی به لحظاتم می دهد .

عرفانه

نمیدانم من استرس دارم/ دیشب کم خوابیدم/ منتظرم و ناتمام/ یا چی که این نوشته را که میخوانم، گُم تر میشوم از خودم...

زهرا.م

صبح دیدم نوشتی. گذاشتم سر فرصت نوشته‌ات را مزه‌مزه کنم؛ درست مثل بخش خوشمزهٔ غذا. و حالا چه عصر آرامی می‌تواند باشد که دارم اینها را دوباره می‌خوانم و این غذایی نیست که تمام شود؛ چندباره می‌خوانم و سیر نمی‌شوم و همچنان خوشایند است. این نوشته می‌تواند تا بی‌نهایت ادامه داشته باشد؛ به‌اندازهٔ حرف‌هایی که نمی‌زنی، به‌اندازهٔ حرف‌هایی که نمی‌زنم.

لی لی

خیلی به دلم نشست[قلب]

عاطفه

ادامه بده حرفهایت را خانوم بوک دوست داشتنی[قلب]