آبی بی نظیر!

چشم دوخته ام به دایره ی چرخان ِ آبی رنگ ِ بالا ی صفحه، می روم توی فکر، برای ناهار چی بپزم،یک پیاز درشت خلال می کنم،دایره آبی کماکان دارد توی چشمهام می چرخد.صدای جلزو ولز روغن بلند می شود. همان آواز سرخ شدن گوشت و امثال آن برآتش" هم می زنم. باز توی فکرم ، به چنارهای سبزدرسبز آن طرف خیابان نگاه می کنم. به گلدان های پشت ِپنجره آب می دهم. رب اضافه می کنم و گوجه ها را به ترفندی پوست شان را می کنم! دایره ی آبی دارد حوصله ام را سر می برد. برنج را می شورم و لوبیا ها را تفت می دهم. زعفران را هم آب می کنم تا رنگ بگیرد. بیشتر صدای گنجشک های پراکنده توی ذهنم لانه می سازند. دانه می خورند، سرو صدا می کنند. لبخند می زنم به نمی دانم چی؟! به فکرم، به انتظاری که سر می رود مثل شیر روی اجاق ... دایره ی آبی رنگ رفته رفته پلک هایم را سنگین می کند. مثل کسی که هیپنوتیزم شده باشدخوابم می گیرد... کلیک روی ضربدر.

حالا ما پشت میزنشسته ایم در جزیره ، روبروی سالن و خیابان وردیف چناران خوشبخت، هر کدام در فکری جدا از هم. آیا ما هم خوشبختیم!

 

/ 3 نظر / 26 بازدید
زهرا.م

بَه که چقدر زنده می‌نویسی از صداها و رنگ‌ها.

کوتلاس

فکر میکنم آدما برای پیدا کردن تعریف یه سری کلمات غیر قابل تعریف زندگی می کنن و به اون ادامه میدن؛ یکی از اون کلمات خوشبختیه...

عرفانه

عجیب آرام است این نوشته خانوم بوک. عجیب. علی رقم کلیک روی ضربدر، آدم عجیب احساس میکند از سرگیجه دایره آبی خلاص شده و مست بوی لوبیاپلوی روی میز. "ما خوشبختیم" ... دور از هم که باشی، خوب بلدی چطور خوشبخت باشی و خوشبخت کنی خانوم بوک :)