زمستان بود...

 


همین صبحی که داشتم توی مه و هوای سرد راه می رفتم وقتی بالای کانال آبی، درآسمان دو سه مرغ ِ سپید دریایی در پرواز بودندردیف درختان ِ آن دورها، شاخه های بی برگ شان یک طوری شاعرانه از درون مه بیرون زده بود. وچراغ های خیابان ِ درختی مثل لکه های زردرنگی درون مه معلق مانده بودند.
هنوز هم که دارم این ها را می نویسم پشت ِپنجره مه آلود است.

/ 6 نظر / 7 بازدید
زهرا.م

هنوز هم... اصلاً برای همیشه یک عکس ماندگار از صحنه‌ای زیبا توی ذهن آدم می‌ماند. عکسی که حال آن لحظهٔ ما را هم با خودش دارد.

یگانه - خواب‌گریز

سلام و سپاس از مهربانی‌تان خانم بوک :) و خب دلم محوی و ناپدیدی میان مه خواست..

سید مجیب

توصیفات عالی و دلنشین :)

کوتلاس

تقریبا هیچ منظره طبیعی با منظره روی ابرها، یا روی مه قابل رقابت نیست...

من تنها تر از تو نیستم

دلم می خواست حسی مثل پست قبل شما داشتم ودر چنین هوای مه آلودی ساعتها قدم می زدم بی آنکه واهمه ای داشته باشم که فردا در راه است .

زنبق دره

منم دلم ميخواست يه جمله قشنگ بلدبودم كه برات بنويسم، به قشنگي نوشته‌ات و مه صبح. ولي خب بلد نيستم. فقط بدون حس خوبش رو احساس كردم:)