بار سنگین کلمات

 


بخار رقصان لیوان چای روی میز عسلی...

زمان یک ساعت عقب است!
گاهی تنها چیزی که از روزهای رفته در ذهنم باقی می ماند ثبت جزئیات کمرنگ آن لحظه هاست
که انگار حاشیه هایش فراموش شده اند!
و بعضی اوقات هم عکس ِاین اتفاق می افتدهمه چیز شفاف و روشن است عین روز.
نمی دانم،شاید هم برای تسکین اندوه امروز است که چیزهایی را آن طور که دلمان می خواهد
به یادمی آوریم.

 

پ.ن: گلدان گوجه فرنگی های زینتی  " آ "  را ازروی میز بر می دارم می گذارم درآفتاب.

 

 

/ 6 نظر / 15 بازدید
زنبق دره

شاید هم برای تسکین اندوه امروز است که چیزهایی را آنطور که دلمان می خواهد به یاد می آوریم! راست میگویی. بستگی به روحیه دارد. گاهی که انگار تمایل به غمگینی داریم فقط همان لحظه های دردناک یا بد را شفاف و روشن به یاد می آوریم اما بعضی وقت ها هم که تمایل به نادیده گرفتن اندوه داریم به چیزهای بهتری فکر می کنیم. هرچه خوب بوده بیشتر به یاد می آوریم (چه کامل و چه بی حاشیه) و سعی می کنیم بدرنگی ها را نادیده بگیریم. محض خاطر خودمان هم که شده این دومی بهتر است. ظهر به خیر خانوم بوک. امروز اولین قدم را برداشتم.

رامک

بخار رقصان لیوان چای برایم خیلی خاطره ها را تداعی می کند.

علی

شده من و یه بنده خدایی از اتفاقات یک روز متشرکمان، چیزی یادمونه که اون یکی یادش نیست... همیشه ترین ها خیلی به یاد می مونن، هم تلخ ترین هم شاد ترین. بی حس و حالها اون وسط مسطا گم و گور میشن انگار راستی ممنون بابت لبنک [لبخند]

فریبا دیندار

چه خوب است که می شوم یک " فریبای دوست داشتنی " گوشه وانیلی ترین اسمان دنیا

افروز ارزه گر

ممنون از آمدنتان[لبخند] آسمان وانیلی اینجا آرامشی آبی دارد

علی

اینجا بروز نمیشه؟ [نیشخند]