از خانم بوک چه خبر!


در راه پله ها عطر دارچین پیچیده بود.

وقتی وارد فضای مجازی این خانه می شوم سقف و دیوارهای آبی آن انگار مرا سِحر می کنند. و باید اعتراف کنم دیگر آرامم بی هیچ گلایه ای. روبروی پنجره می نشینم جز صدای آواز ِ پرنده های بی خبر،هیچ صدایی نیست. تنهاگاهی باد است که در پنجره ها سوت می کشد. بعد از رعد و برق دیشب و باران تندی که بارید. زنگ در  ِخانه مان به صدا درآمد. از پاگرد پله ها با خوشحالی خانم بوک را دیدم که خیلی ملایم از پله ها بالا می آمد و من دوباره او را توی ذهنم با چشم های بسته طراحی کردم با پیراهن و شالی سپید و لبخندی همراه عطر زعفران و گلاب.

 


/ 4 نظر / 29 بازدید
زنبق دره

آخیش..بالاخره خانوم بوک با عطر زعفران و دارچین و شال سفید...آخیش. خوشا آرامشت خانوم بوک. خوشا آرامی ات.

زهرا.م

سلام مخصوص به خانم بوك مهربان. هوس شيرينيهاي خانگي و چاي خوش عطر و خوشرنگ كردم؛ در عصري آبپاشي شده در ايواني زير آسمان وانيلي.

آری آنا

سلام. من یک فنجان لب پریده بیاورم تو یک جرعه از آن آرامشت را با تشنه ای شرییک می شوی؟

آری آنا

لیدی زنبق عزیز. هنوزبه سلاح فیلتر شکن مسلح نشده ام. لذا از پنجره خانه لیدی بوک عزیزخدمتت سلام می کنم ودست تکان می دهم.