به اندازه ی همه ی این روزها...

 

خانم بوک،کمی جابجا شده است. بعد از دوسال و یک ماه و چند روز رفته یکی دوکوچه بالاتر، دیگر از اینجاسخت می شود حدس زد پشت بام خانه اش کدام است.دیگر هر روز نمی توان او را دیدکه به گلدان های توی بالکن خانه اش آب می داد. دلم برایش تنگ شده است. داستان ها چه سریع اتفاق می افتندانگار همین دیروز بودکه لابه لای نوشته هایم پیدایش شد! و چقدر از این دیروزها در زندگی بسیارنددر روزها و شب هایی که من سهمی از آن ها داشته ام. وقتی توی یادداشت های روزانه ات زندگی می کنی از پی هر یادداشت حسی تازه به سراغت می آید که نمی توان آن را در بیداری حدس زد. باید این همه روز گذشته باشد تا تو بدانی زندگی همیشه هم بازی هایش سر راست نیست. گاهی باید توی کوچه پس کوچه هایش گم شد.گاهی هم به بن بست رسیدتا هوای درختی ِ کوچه ای آشنا،تو را پیدا کند.آن وقت تو همان جا مکث کنی شاید لحظه ای برگردی به دوسال و اندی پیش به پانزدهم فروردین هشتاد و هشت ساعت هشت و بیست و دو دقیقه قبل از ظهر، وقتی در ِخانه را باز کردی و چمدانت را زمین گذاشتی واز پنجره، آسمان وانیلی تو را به وجد آورد.

 

بعد نوشت:شراره عزیز کاش جایی باز می گذاشتی در آن ورق آبی تا برایت بنویسم.

ای میلم را چطور برایت بفرستم؟!

/ 4 نظر / 23 بازدید
زنبق دره

خانوم بوك عزيزم. يكي از همان نوشته هاي واقعا دوست داشتني ات بود زويا پيرزاد من! چه حس هاي آشنا و زيبايي...گاهي آدم خودش را هم باز نمي شناسد. گاهي آدم طول مي كشد تا خودش را هم به جا بياورد...خودش را و حس هايش را. منزل نو مبارك. چه زود دو سال شد. انگار همين ديروز بود كه خوابت را ديدم در حياطي سبز با يك درخت بزرگ...يادش به خير.

زنبق دره

من هيچوقت خانوم بوك رو فراموش نمي كنم. خانوم بوك كه از زندگي مي گفت. يادت هست مي رفت روي صندلي پارك در زير افتاب عصر و خودش را در هياهوي بچه ها از ياد مي برد؟ راستي از رديف چنارهار خوشبخت چه خبر. باز هم از پنجره آنها را مي بيني؟

من تنها تر از تو نیستم

گلدانهای بالکن خانه دلتنگ تو خواهند شد . هر روزی که آبشان ندهی

زنبق دره

می دانم خانوم بوک. آدم گاهی در عین نزدیکی خیلی دور است. زمانه است دیگر...مدام در تغییر.