گاهی حس می کنم غایبم!

 

پراکنده می نویسم ...

جمعه، ساعت هفت و دو دقیقه ی صبحی روشن است. امروز زودتر از روزهای دیگر بیدارشده ام. همیشه غافلگیری را دوست داشته ام. اینکه خودم را در لحظه ای خاص متعجب کنم! آدمی به مرورچیزهایی راکه روزی برایش مهم بوده فراموش می کند. یا آنها را درمکانی جا می گذارد، مثلا،درجعبه ای قدیمی یادرکشوهای کمد،لای کتابی ...
گاهی که حس می کنم غایبم! بیشتر حوصله ام می شود بروم بگردم دنبال چیزهایی که روزی گم شان کرده ام.شاید یک دفعه لحنی خاص، نوری کمرنگ ،رد شدن از کنار نسیمی باعث بشود مرا به یاد آن گم شده بیندازد. وقتی چشمانت بدرخشد، بخندد از یافتنش توی یک کیف بلااستفاده بالای کمد یا توی جعبه ی خُردوریزه های گذاشته شده توی انباری.

روی تراس ایستاده ام. شهردر سکوت منتشرشده ی ِشب قبل هنوز میل به بیداری ندارد! نفس عمیقی می کشم حس می کنم روی بلندترین چنارانتهای کوچه، خدا نشسته است. روی آخرین برگی که هربار با نسیمی تکان می خورد و من به این یقین دارم.

«بزرگ مردکوچک» در اتاق در بسته اش نشسته است.
«آی دلنشین »مسافت ها دورتر شاید به چیزی فکر می کندیا درخواب است.

روبروی بادپنکه بر روی روتختی چهل رنگ هندی نشسته ام عود روشن است.
حس سارا کرو ای دارم! همان دخترک قصه که با پدرش از هندوستان آمده بود تا در مدرسه ی شبانه روزی خانم مین چین درس بخواندو ... با چشم های بسته خیالم را پرواز می دهم به جایی نمی رسدبرمی گردم!

درذهنم فکرهایی پراکنده انباشته شده است.از هرتکه، بریده ای گاهی توی سرم جرقه می زند و بعدخاموش می شود و ساکت! برای همین خیال می کنم که هیچ چیزمهمی درفکرم نیست.
صدای غرش هواپیمایی درحال پرواز،فضای آسمانی و رویایی صبح را می شکافد. و تا مسافت ها طنین پرحجمی از خود به جامی گذارد.

«بزرگ مردکوچکم» بی دلیل با خشم مرا نگاه می کنددرساعت نه و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح. در را می بندم. غمی گوشه ی دلم جمع می شود.
یک دفعه دلم می خواهد همه این ها را اینجا بنویسم. شاید تنها برای این که نوشته باشم.

به گلدان های روی تراس آب می دهم.تاقبل از اینکه آفتاب بچرخدو بتابد روی گل های سفید رازقی.گاهی هم سربلندمی کنم و چشم می دوزم به سرشاخه های چناران انتهای کوچه.آیاصبحی دیگرهم خواهدآمد؟


/ 10 نظر / 24 بازدید
زهرا.م

پس «آ» نیامده هنوز... حس عجیبی است که آدم غایب باشد. یعنی خیال میکند هست ولی انگار نیست. نمیدانم آن چیزهایی که آدم جا گذاشته لای کتاب و بالای کمد و ... فراموش شده یا مانده تا بعد از گذشت زمان دوباره قدرشان را بدانیم... نوشتن همین چیزهای پراکنده هم نظمی دارد. انگار از بیداری تو تا بیداری شهر و آفتاب همه‌چیز سر جای خودش قرار گرفته. خانم بوک آسمان وانیلی تو همیشه صبح است حتی در ساعت یازده و دوازده دقیقهٔ‌ جمعه شب.

عاطفه

صبحی دیگر خواهد آمد- اما چه رنگی خواهد بود؟ نمیدانم!

زهرا.م

:) یک هفته، که حالا کمتر هم شده، مثل برق و باد میگذره. امید به فردا... من از تو ممنونم.

زنبق دره

چرا اينطوري است خانوم بوك. چرا بايد دلت بگيرد؟ حالت خوب باشه خانوم بوك. ما پيش تو هستيم.

زنبق دره

در ضمن يادم رفت بنويسم كه عكس آن گوشه‌بالا را خيلي دوست دارم. عكس قبلي هم خيلي عالي بود:)

زهرا.م

دیگه باید اومده باشه... چشمت روشن! :)

عرفانه

من هم آمدم آمدن "آ ی دلنشین" را تبریک بگویم و چشمتان روشنی... خیال میکنم سرتان به دلخوشی های روزگار و آمدن آ جان گرم است... و امیدوارم که اینطور باشد...

آریانا اجلال

سلام لیدی بوک عزیز از آخرین باری که روی ماه شما را بوسیدم بیش از یکسال می گذرد. گمان نکنم با قوری شکسته و قندان خالی و فنجان لب پریده بتوان مهمانی را به چای ساعت 5 دعوت کرد. با این همه رفاقتمان که سر جای خودش هست و اسم شما جایی مطمئن در قلب آریانا حک شده. خداحافظ شما و همه دوست داشتنی هایتان

زهرا.م

:) به‌به. خوش اومده. خوش باشی [گل]

زنبق دره

واي خانوم بوك جونم يه عالمه بوس و بغل براي تو و آي دلنشين. خيلي خوشحالم. چشمت روشن. مطمئنم خونه تون خيلي رونق گرفته. خوش بگذره بهتون. بوس به روي ماه هر دوتاتون:**