لابه لای روزها

 

به برچسب هایی که روی یخچال چسبانده ایم نگاه می کنم به چیزهایی که رویشان نوشته ایم تا فراموش نشوند.نگاهم روی یکی از آنها ثابت مانده.ما چیزی را از یاد برده ام که مهم بوده است.

بلند می شوم پنجره را کاملا بازمی کنم هجوم ناگهانی هوای خنک پاییزی قاطی بوی گردو! توی اتاق می پیچد.می خورد به صورتم چشمهام را می بندم تصور می کنم یازده سال پیش است داریم از ارتفاع پایین می آییم دست هم را گرفته ایم هوای تازه صبحگاه بوی درختان گردو چیزی را میان ما قسمت می کند از نوع عشق. دوباره همین جا هستم که خانم بوک همیشه می نشیند روبروی پنجره، هوای سرد با سرعت توی اتاق می چرخدو از دربیرون می رود بر می خوردبه تو، که روی یکی از صندلی ها اُپن آشپزخانه نشسته ای سردت می شود بلند می گویی: "میشه لطفا اون پنجره رو ببندی هوا سرده"اما من بی حرکت انگشتانم روی دگمه های کیبور بالاو پایین می شود.خودت می آیی و بی صدا پنجره را می بندی وقتی داری از اتاق بیرون می روی نگاهت می کنم توی فکری،درگیر محاسبه ای! خسته ای آنقدرکه کم آورده ای دیگر. نگاهت می کنم،پیر شده ای انگار...

 

/ 5 نظر / 17 بازدید
آریانا دبیراجلال

u\\عشاق که پیر نمی شوند لیدی جان. تنها تجربه و پختگی روی صورتشان خط می اندازد...

زنبق دره

آخی خانوم بوک. دیدی آدم چقدر از این گذر زمان غافله. بعد یکهو یک روز می شینه و عکس های همین چند سال پیش رو نگاه می کنه و می بینه وای چقدر همه چیز عوض شده. بعد آدم انگار دلش یک جوری می سوزه برای همون همراه و هم خانه ای که بعضا از دستش دلگیر هم شده است. دلش تنگ می شود برای همان روزهای گذشته که شاید در زمان خودش گله های زیادی هم از آن داشته است.

زنبق دره

آخ خانوم بوک چقدر دلم زود به زود برات تنگ میشه. خانوم بوک ارشیوت رو چیکار کردی راستی؟ نمی بینمش چرا؟

زنبق دره

ها یادم رفت بگویم اسم فیلم همان سرگذشت آدل اچ بود یا آدل هوگو که ایزابل آجانی نقش اش را بازی کرده دختر ویکتور هوگو فیلم خیلی خیلی قشنگی بود و مطمئنم که آن را دیده ای دختری با چشم های سبز و خیلی سبز

زهرا.م

آدم یک روز به خودش می آید و دقیق چهره های دور و برش می شود و می بیند که چه پیر شده اند. پدر و مادرها مثلاَ. آینه ها هم هستند. خوبی اش این است که همه با هم بزرگ و پیر می شویم. اما تو مهمترین چیز -که عشق است- را از یاد نبرده ای.