زری و منصور

 

 عصرنوشتی برای زهرای زرمان دوست خوبم،کاش گم ات نکنم!

قصه ها آیا تا کی طاقت می آورند! تو بروی، زری و منصور تکلیفشان چه می شود آنها که با کمترین هم خوشبخت بودندحالا باید روزها بلاتکلیف در انتظار بمانند.
راستی چه باید کرد! چیزی بگو دوست من،خواهش می کنم نگرانت هستم.

 

/ 2 نظر / 24 بازدید
زهرا.م

زری و منصور هم شاید روزی دلشان خواست و دوباره برگشتند. نگرانشان نباش. اصلاً‌ چه بهتر که این‌بار با همان خوشبختی زیاد با کمترین‌ها، واقعی شوند و برگردند. اگر هم نه؛ رؤیاها زنده‌اند تا ما هستیم. هرکسی می‌تواند حکایت کند، اگر از ته دل باشد.

زهرا.م

خانم بوک! عکس این پست رو تازه دارم میبینم. چه خوبه. یاد اون عکسی افتادم که توی گوگل‌پلاس گذاشته بودی از زری و منصور.