نقطه ها

 

هرچی رو میخواهم بنویسم توی ذهنم پاک شان می کنم. شاید مهم نباشه. شاید همینطوری باشه. برای کی مهمه آخه این حرفا، زانوی راستم درد میکنه. یه خوشه انگور خوردم. یه چای برای خودم ریختم . یه چیزی گیرکرده مابین فکرهای دیروز و امروزم، یه چیز موذی! ازتوی ذهنم خودم رو بیرون میندازم .سبک تر میشم. سیب های سرخ رو توی کاسه ی سبزرنگ ِطرح میبد، روی میزکنار مبل گذاشتم. دلیل ترسم رو می دونم اما تا میخوام ازش حرف بزنم نمی دونم چی بوده چی شده! پنجره توی سالن سرتاسر خیابون درختی رو داره توی چشمم می زنه با اون چراغهای زرد کم سو ...


/ 2 نظر / 20 بازدید
زهرا.م

گفتنی‌های تو را دوست دارم. دلتنگشان بودم.

آنا

امان از این نقطه ها... امان از این جاهای خالی که گاهی با هیچ کلمه ی مناسبی پر نخواهند شد و ناچار باید به همان سه نقطه اکتفا کرد ناگزیر و ناگریز...