در صفر مطلق

خانم بوک امروز کاملا بی حوصله است.دلش می خواست می توانست ازهمین صبحی بگویدکه برایش برنامه ریزی کرده بود اما کلمه هایش انگار گم شده اند یا نای بیرون آمدن ندارند. می خواهد در رخوت این لحظه بمیرد. می گوید: می خواهم نفسم را محکم نگه دارم تا آخرین پیچ جاده ای که به دیلمان می رسد. تا یک نفس عمیق، تا یک لحظه ی ناب ِگم شده لابه لای روزها .
می گوید:دلم می خواهدهمین لحظه در همین لحظه بمیرم!

 

روزبعدنوشت: گاهی حس هایی می آیند وقاطی روزهایت می شوند.همین طوری شاید بیخودی یقه ات را می گیرندو محکم تو را می چسبانند به دیوار! مجال هم نمی دهند سوال و جوابت می کنند ...
دیروز یکی ازهمین روزها بود!

خانم بوک: و امروز،روزدیگریست... من خوبم ، ساکتم.

 

 

/ 5 نظر / 23 بازدید
رامک

نه خانوم بوک. زندگی با رنگ هایش هنوز ادامه داره

زنبق دره

اي واي كه خانوم بوك. چرا آخه؟ الان بهتر شدي؟

زهرا.م

آخ خانم بوک! چه لحظهٔ تلخی. همین لحظه برایت خوشحالی آرزو می‌کنم. دلت گرم باشد، از همان نفس عمیق جان بگیر. از بی‌حوصلگی نگو که من هم این‌روزها خیلی گرفتارش می‌شوم و بعضی روزها، تمام روز باهاش در جنگم. گاهی فقط به صبح روز بعد امید دارم اما روز بعد هم همین آش و همین کاسه ولی درنهایت یک روز خوب می‌رسد؛ طوری‌که رخوت روزهای قبل اصلاً باورم نمی‌شود :)

عاطفه

چه احساس آشنایی..