ما، یعنی خودمان

 

ما با عشق مان در هوای ابری و بارانی یک جمعه ی سرد پاییزی چای می خوریم در سکوتی البته منتشر شده درخانه به حدی که صدای یکریز باران را در ناودان بالکن به وضوح می شنویم.و گاهی هم صدای عبورماشینی ازخیابان درختی قاطی سکوتمان می شود و ما دوست داریم که در ادامه همین طورنشسته باشیم من روی این مبل و او پشت به نورکم رمق صبح ابری ...
یک لحظه می پرسد: عزیز ناهار کباب بخوریم؟
با سر و لبخند رضایت جوابش می دهم.
می داند دارم ابر را می نویسم باران را و سکوت جمعه را چقدر دوست دارم. هرچندمحدود و خلاصه شده،حس می کنم بی حرف بیشتر هم را دوست داریم! وقتی آرامش سکوت مان را برهم نمی زنیم.



/ 3 نظر / 8 بازدید
آنا

بالاخره ابرهای پاییزی از هوای شهرما هم گذشتند، بالاخره باران آمد و خواستم این شادی ام را با تو که از اهالی بارانی شریک باشم. آرامش سکوتتان مستدام. یک چای هم برای من بریز که هم عاشق بارانم و هم چای و هم حضور مهربانی که بتواند از ابر و باران بنویسد.

زهرا.م

خوب و ‌آرام و خوشبخت باشی :*

شراره

فکر آرام و دل،خوش. :-)