بدون کات! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بدون کات!

 

دیروز، ساعت پنج بود که صدای نواخته شدن پیانوی همسایه ی بغلی را از پنجره آشپزخانه شنیدم.
سیب زمینی هایی را که باید برای شام سرخ می کردم آوردم و همان جا روی یکی از صندلی های لهستانی کنار پنجره، پشت ِ میز آشپزخانه نشستم و همه را پاک کردم ...

امروز، با آبپاش به شمعدانی های کنار پنجره آب دادم همین طور به گلدان های توی راهرو و بالکن
که در این دو روز گرما بی آب مانده بودند. اما حواسم جای دیگری بود.

آن روز ، خانم بوک توی فکر بود مثل من.
هیچ کدام با هم حرف نمی زدیم نه او با من ،نه من با آنها !
همه در سکوت ِ بی حوصله و کسالت بار اتاق ِ دَم کرده زل زده بودم توی چشمهای هم.
آدمها توی عکس هاشان هم پیداست که جوانی شان انگار یک دفعه ربوده شده!

آلبوم را روی تخت گذاشتی و به طرف پنجره رفتی دستهات را از هم باز کردی خمیازه ای کشیدی
و به آسمان وانیلی نگاه کردی ساعت سه بعدازظهر، حتی پرنده هم پر نمی زد.
برگشتی روی یکی از راحتی ها نشستی و صدای موسیقی را بالاتر بردی...

من اینجا، می نویسم. اما توی پس زمینه ی این صفحه محوم و دیده نمی شوم.

 

+ خانم بوک ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٤ تیر ۱۳۸۸
    پيامها ()