22 - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

22

 

جایی پیدا نیست روی سطح دریاچه مه غلیظی جمع شده.

چه جمعه ی ساکتی، اصلا به خانه ی ما نمی آید این شکل سکوت!
می روم تا آشپرخانه که سری به غذا بزنم.توی بالکن،گنجشک هابرای ریزه های نانی
که دیشب توی ظرف شان ریختم سرو صدایی راه انداخته اند.
لبخند می زنم،برای خودم یک لیوان چای کم رنگ می ریزم با یک تکه بیسکویت ِجو دوسر!
برمی گردم، مثل اینست که همه چیز در حالت بی وزنی و معلق است.

با خودم اینجا نشسته ام لئوناردکوهن می خواند، چای بخار می کند.
من در هیچ فکری نیستم. ساعت ١٠و ٣ دقیقه صبح است.

دلم می خواهد روی خطوط این سکوت بمانم. در ِیکی از اتاق ها محکم به هم می خورد.

من دیگراینجا نیستم.

 

    

+ خانم بوک ; ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٥ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()