بیست - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بیست




دیروز فقط حواسم به زندگی بود!

خانم بوک می گفت، توی شلوغی و سرو صدای بچه ها و مردمی که روی نیمکت های پارک
سرگرم حرف زدن بودند. داشته آرام از روی چمن ها و لابه لای درخت های بلند راه می رفته که
احساس می کند اتفاقی دارد می اقتد! تمام آن همهمه در نظرش یک دفعه محو می شوند و درسکوت فقط صدای ملایم به هم خوردن برگهای صنوبرها را می شنود. 
و دیده که از فاصله ی میان دو درخت خیلی بلند آفتاب کم رنگ ِ نزدیک غروب درست مثل نور افکنی
که به سن ِ نمایش تابیده شده باشد به شکل مورب روی یکی از نیمکت های خالی پارک تابیده بوده.
و او مثل بازیگری در نمایش زندگی رفته و روی همان نیمکت نشسته تا درآن لحظه ی خاص تنها شاهد این صحنه ی زیبا باشد.   

می گفت، دیروز با تمام وجود فقط حواسش به زندگی بوده.

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳۸۸
    پيامها ()