روزهای مدام - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

روزهای مدام



حتی دیدنش ازپشت پنجره هم حس آرامی داردنورکم رمق چراغ های خیابان درختی به سختی پیداست مه همه جا را پوشانده است.

صبح

درباغ کوچکم به گلدان ها آب می دهم و شاخ و برگ گل کاغذی توی گلدان راکه حالا شبیه درختچه ای سرسبز و درخشان شده با چند تکه نخ به دیوارهای آجری بالکن وصل می کنم تا برای خودش هرچه می خواهد قد بکشدو بزرگ شود. روی دیوار دو طبقه چوبی برای گلدان هانصب کرده ایم از اینجا که نشسته ام شاخه هایش را می بینم بالای دو گلدان حس یوسف. 

ظهر

شبیه هیچ وقت ِناهاری که تا به حال بوده نیست! سکوت به سرعت درخانه می چرخد. از پله ها بالا می رود توی اتاق خواب ِبزرگ مردکوچک می چرخدبرمی گردد آرام وسبک توی اتاق آی دلنشین از پنجره تراس بیرون می رودو درباران متراکم و یک ریز گم می شود.

عصر

آرام و مطمئن می آیدبه این یقین دارم آنقدر سبک و خوش طعم که عطر چای تاره دم وبوی وانیل ِکیک توی فر هم قاطی اش می شود. باران ِپشت پنجره مورب و ریز روی شاخه های گل کاغذی های سردر ِحیاط خنک و دلچسب می بارد.آدم هایی آن طرف خیابان با چترهای رنگی عبور می کنند. آن که با چتر قرمز از کوچه می گذردمن هستم.

شب

ما در خانه ایم. من،آقای همسر و بزرگ مردکوچک که جداست که تنهاست خیلی تنها.
و "آی دلنشین مان جایی در دوردست ها درصبحی روشن پشت پنجره ای باز ایستاده یا هنوزخواب است.

 

+ خانم بوک ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳٩٤
    پيامها ()