آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

 

 
"حالا توی میدان هستم. مثل همیشه شلوغ نیست. چند زن آرایش کرده جلو ویترینی ایستاده اند.حرف می زنندو می خندند.توی پاساژگرم است و مغازه هاپرنوراند. از پله برقی بالا می روم واز پله های پشتی پایین می آیم. توی شلوغی راه می روم و مجبورمی شوم آهسته حرکت کنم.ترس بیرون پاساژ جامانده است.
همه زنده اند. راه می روند،حرف می زندو می خندند. کسی توجهی به من نمی کند. وارد مغازه ای می شوم و کلاه لیمویی بچگانه ای را قیمت می کنم. صورتم گرم شده است. همه دارند زندگی می کنند. فقط من مرده ام. چون جایی برای رفتن ندارم. "


پرنده ی من/ فریبا وفی



+ خانم بوک ; ۳:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()