پس از باران - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پس از باران


هوا گرگ و میش است. بیدارم. ازخیلی دور صدای خروسی می پیچددرسکوت متراکم و بعدپارس سگی. کناردستم روی میزتیک تاک ساعت زنگدار ِبه وقت پس باران است. بادخنکی که می وزد قطره های درشت باران ِپشت توری پنجرها را می لرزاند. و من یک دفعه دلم دامنه می خواهدکوه و جاده های منتهی به دشت های سبز درسبز...
باد زوزه کشان درپنجره می پیچد و من ازتمام این حس های آنی انگار گیج ام. زمان در من متوقف می شود و تنها درهمین لحظه است که نفس می کشم! نگاه می کنم از همین جا درست در سمت راست جایی که دراز کشیده ام ابرهای خاکستریِ ابتدای صبح، ازپشت سایه ی تیره ی چناران در دوردست پیداست و در باد مثل رهایی ست. کاش می شد چیزهایی را بغل زد و با خود بُرد جایی که دست کسی به آنها نرسد پهن شان کرد روی زمین نگاهشان کرد تا ابد. پشت پنجره ایستاده ام. دوباره باران می بارد تندو یکریز و بی همتا!

درادامه نوشت: این ها را یک وقتی جایی دیگر نوشته بودم.خواستم اینجا دوباره جان بگیرند. بیست ونه خرداد نود و یک ساعت یازده وسی دقیقه ی شب بود.

 

+ خانم بوک ; ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()