رنگ ها و صداها برمی گردند - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

رنگ ها و صداها برمی گردند


ما هنوز جوانیم.درخانه ای با دو اتاق کوچک. زن دایی پشت دری پنجره ها و پرده های توری را دوخته است. کف اتاق حصیر پهن کرده ایم. من پیراهن تابستانی سفیدی پوشیده ام که گلهای ریزقرمزی دارد. موهای بافته ام را پشت سرجمع کرده ام. درحیاط پشت یک درباز روی گازدوشعله غذا می پزم! گونه هایم گل انداخته و هی شوقی توی دلم جمع می شود مثل کسی که منتظریک اتفاق خوبست. ما با تمام وجودعاشقیم!
بوی برگ های درختان پرتقال و نارنج تمام فضای کوچه را پرکرده است. کف حیاط سرتاسر ماسه است و صدای دریا به وضوح شنیده می شود. تو را می بینم حرف می زنی راه می روی سرتکان می دهی.غروب آن روز نزدیک است.آسمان،نیلی رنگ در پنجره قاب شده است. توی کوچه ها را ریسه بسته اند. ما آهسته قدم بر می داریم و آرام در ماسه ها فرو می رویم.موج ها ساحل را می شویندو رفته رفته سایه ای از ما را هم با خود می برند. اتاق خالیست. و در ادامه کسی پشت میز نشسته است شبیه به تو با موهای جوگندمی روی پاکت پستی را تمبر می چسباند. من پشت یک در باز ایستاده ام میان ما محفظه ای شیشه ای قرار دارد و همین!

 

+ خانم بوک ; ۳:٢٤ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٧ خرداد ۱۳٩٤
    پيامها ()