شورانگیزی روزها - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

شورانگیزی روزها


من ترا سرتاسر نبودم
من تو بودم*

وقتی زمین خیس از باران شبانه است. وقتی قراربودگوشه ای ازباغ خیالش توی ذهنم آسوده بماند. وقتی هنوز که هنوز است ما منتظریم تا فردا بیاید که آمده است. وقتی امیدی باقیست وقتی خیال ِسبزی درختان در من حال عجیبی می شود.

ساعت یازده و چهل وپنج دقیقه ی سه شنبه شب ما باهم نشسته ایم و چای می خوریم بزرگ مردکوچک طبقه ی بالاست فیلم می بیندگاهی صدای خنده اش می آید. بیرون رعد و برق است وباد وباران.
هوای دلپذیربهاری به صورتم می خورد. صدای آ ی دلنشین از توی وایبر می آیدکه داردباپدرش حرف می زنددور ِدورتر.

من همین طور دارم درخانه ی آبی تعدادپیش نویس ها را می شمارم. چه زیادشده ورق می زنم یک صفحه دو صفحه سه صفحه... همین طوری می خوانم و جاهایی بر می خورم به خودم که با چه حال عجیبی دارد از چیزی می گوید. جایی دیگر اصلا نیستم نه توی حرف هام نه در خانه نه در پارک نه روی نیمکت روبروی دریاچه نزدیک غازها. انوقت است که شرح حال یک روز سخت می شود.

باید بروم توی آینه خوب نگاه کنم.

اما حالا من پر از داستانم، پر ازحرف پر از نمی دانم چی، مثل متصل شدن به چیزی که گم کرده باشی که همه یکباره با نسیمی به سرعت پرده را کنارمی زندوپیش تو می برگردد. بایدقدرش را بدانی باید بتوانی خوب حفظش کنی نگه اش داری تا دوباره با تو بنشیند دستت را بگیرد.
حس می کنم چیزی در من دنبال تو می گردد. درخانه ی پردیس بودکه پیش ام آمدی ماندی. روزهاباهم قدم زدیم شعر خواندیم در صبح های یکدست ِباغچه های پشتی آنقدردرمن زندگی کردی که تصمیم گرفتم اسمی به این عجیبی برایت انتخاب کنم!

هوای امروز بوی آشنایی دارد. خانم بوک از همین صبح که من گیج ام پر از سوال هایی که جوابش را نمی دانم نزدیکم نشسته با همان لبخندملایم و آرام اش.

بروم دوباره به خودم نگاه کنم دنبال زندگی بگردم.

 

* احمدرضا احمدی

+ خانم بوک ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٤
    پيامها ()