هی، یادآوری شیرین! - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

هی، یادآوری شیرین!

در من پرنده ای می خواندکه رهایی اش ممکن نیست.

گاهی اصلا لازم نیست به یاد بیاوری خودش همین طور مقابلت سبز می شود یک دفعه وشاید هم سراسیمه، انگاربخواهدبه تو بگوید،هی کجایی، خبرت هست...
گاهی هم آرام آرام اتفاق ِحضور ِ همان یادآوری دلنشین تو را با خود همراه می کند آنوقت تو هی خیال می کنی چه روزهای خوبی بود چه آدم های نازنینی بودند حتی آنهایی که دیگر نیستند. آدم انگار دلش را گم می کند از هوای اطرافش جدا می شود از تعلق خاطرش از بوی آشنای صبح های روشن... آن وقت هاست که نمی داند به کجا می رود در کدام لحظه جا می ماند چه اتفاقی برایش می افتد که خودش را هم از یاد می برد.

ادامه دارد حرف هایم ...

+ خانم بوک ; ٦:٠٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ امرداد ۱۳٩٢
    پيامها ()