بی ابهام - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

بی ابهام

می تواند صبح باشد. رفته رفته خانه تمیز شده باشد و تو زانوی راستت درد نکند.
می تواند پشت ِپنجره هوای ابری و کوچه های خیس از باران شبانه، بوی عجیب ِبهار را توی هوا گردانده باشد و تو یک دفعه در نمی دانم کجای زمان پیدایت بشود که داری قدم می زنی در همان مسیرباغچه های پشتی. ماه از پشت سیم های خاردار ِدیوار محوطه همراهت می آید و تو همین طور که راه می روی بارها شعرهایت را با خود زمزمه می کنی...

اینجا که می رسم دستم از نوشتن باز می ماند. نمی دانم چه حسی را باید قاطی امروز کنم تا فقط کمی از آسودگی بوی بهار را به خاطرت بیاوری که نشسته بودی و کودکی بزرگ مرد ِکوچکت کنارت بود و همین ادامه ی زندگی بود.
چه دنیای عجیبی همیشه چیزهایی ناغافل جا می مانند پشت سرت که برنگشته باشی و آنها گم شده باشند و تو حتی روزهای خوبش را فراموش کرده باشی.

+ خانم بوک ; ٥:٢٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٩ اسفند ۱۳٩۱
    پيامها ()