پراکنده های صبح - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

پراکنده های صبح

 

سیب زمینی ها را گذاشته ام تا آرم آرام سرخ شوند و آمده ام نشسته ام تا کلماتم را تایپ کنم. بی اعتنا به ترس های پراکنده ای که درمن است!

خورشت ِقیمه را صبح گذاشته ام توی قابلمه تا آرام بپزد. روی تخت مقابل لپ تاپم نشسته ام تا ادامه ی حرف هایم را تایپ کنم. متنی راکه همین صبحی نوشته بودم پیش نویس شده نگه می دارم و منصرف می شوم از ارسال آن.

سردم است. اما هیچ اقدامی برای گرم کردن خودم نمی کنم! رادیاتور را باز نمی کنم. کاپشن ورزشی ام را نمی پوشم. پاهایم یخ زده اند. از توی کشوی دراور که کمی باز مانده است جوراب های مشکی گل ریز نارنجی ام پیداست.حتی آن ها را هم نمی پوشم!

چرخی به سیب زمینی ها می دهم. هنوز مانده تا سرخ شوند. بر می گردم .
اما آن مهم، انگار فرار کرده رفته درهزار تُوی ذهنم مخفی شده است!

دوباره بر می گردم توی سالن، حالا آفتاب کم رمقی روی شمعدانی هاست و بوته ی نسترنی که توی گلدان است. حال گلدان ها خوبست. گله ای ندارند ازبادو ابر و آفتاب، صبورانه غنچه می دهند. و دل ِمن هم به همین صبوری شان خوش است.

و زندگی شاید همین است. همین نقطه ی پایان ِ آخرجمله ای ناتمام.

+ خانم بوک ; ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٧ آبان ۱۳٩۱
    پيامها ()