چهار - آسمان وانیلی

آسمان وانیلی

و امروز، روز دیگری ست با تمام صداها و شگفتی های پیدا و ناپیدایش

چهار

 

سایه ای از من درآفتاب

خانم بوک زندگی را باوجود تمام سختی ها و پایمال شدن آرزو هایش هنوز دوست دارد.
می گفت، صبح چندتایی سار روی لبه ی دیوار نشسته بودند. هوا سرد بود و آفتابِ کمرنگ بعداز باران شب قبل روی سر شاخه های جوان تابیده بود.
راه می رفتم به چیزی فکر نمی کردم در واقع پراکنده بودم. گاهی در خودم بودم گاهی در پای درختان و جوانه های سبز گاهی پر از حسرت می شدم گاهی امید به شانه ام ضربه ای می زد که احساسش نمی کردم اینقدر که ملایم بود و بی رمق.
گاهی روبه آسمان بودم گاهی چشمانم بسته بود و راه می رفتم!
که صدای کلاغی مرا بُرد تا خانه ی کوچکمان درآن شهر دور تا روزهای آسیای آبی و
مَشتی علی و صورت و دستهای سپیدش...

 

 

+ خانم بوک ; ٩:۳٧ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸۸
    پيامها ()